2010/08/13

در گذرگاه زمان


در گذرگاه زمان
خیمه شب بازیهای دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشقها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده باقی می مانن

2010/08/11

...


مادر مرحومم به کرات برایم می گفت که تو هرگز عاقبت به خیر نخواهی شد. در همین تابستان گذشته بود که من ایمان آوردم تمام حدسیات وی رنگ تندی از واقعیت داشته است .
یکروز در تعطیلاتِ یک ماه تابستان وقتی که در کنار دریا بودم بر حسب تصادف با دختری سخت زیبا برخورد کردم که در نظرم فرشته ای جلوه می کرد. باید بگویم او از ابتدای آشنائی گرایش زیادی به من نداشت و منهم هیچ وقت درجه ی عشق و محبتم را بر زبان نمی آوردم . اما اگر نگاه ها می توانستند سخن بگویند ابله ترین آدم ها خیلی خوب می توانستند بفهمند که من با همه ی وجودم عاشق آن دخترک شده ام . عاقبت او متوجه عشق و علاقه من شد و با نگاهی آمیخته به محبت بسویم نگریست. در آن زمان شیرین ترین نگاه هایی که به تصور در آید در چشمانش آشکار بود اما در برابرآن نگاه های پر تنما من چه کردم ؟ با کمال سرافکندگی باید بگویم که چون حلزونی افسرده که بدرون صدف رود خود را به کنار کشیدم و در برابر نگاه او خودم را سردتر و بی تفاوت تر نشان دادم تا آنجا که دخترک ِ بی گناه با این تصور که بیهوده خیال عشق و علاقه ای را از جانب من در خویش پرورانده است آشفته خاطر شد و از فشار اندوه از این تصور ، مادرش را وادار کرد تا هر چه زودتر بار سفر بسته و از کنار دریا بروند .. به خاطر همین شرم و اخلاق مخصوص همه کس مرا آدمی سرد و دیر آشنا می پندارند در حالی که خوب می دانم چنین نیستم .
بلندیهای بادگیر اثر امیلی برونته