2010/01/28

...

گاهی باید تردید ها را پشت سر گذاشت و بی نگاهی به گذشته قدم به سمت آینده گذاشت

2010/01/21

هر صبح جمعه


نمی دونم دوتا هستند یا یکی ، ولی هر صبح جمعه طرفای ساعت 7 ، هفت و نیم می بینم یه چیزی خورد به پشت شیشه ی پنجره که یه دفه بدنم تکونی می خوره وسرم رو بر می گردونم و به پنجره اتاق نگاه می کنم و می گم چی بود !؟ که می بینم سایه ی یه کفتر قمری یا به قول همکارمشهدیم " موسی کو تقی " پشت شیشه خودنمایی می کنه ...
نمی دونم چرا هنوز بلند نشدم نگاه کنم ببینم یکی هستند یا دو تا ، ولی هر چی هست به نظر دوست بی آزاری می یاد که برای لحظه ای ذهن من رو به خودش مشغول می کنه . . .

2010/01/20

دیدار

دیروز بعد از 18 سال یکی از هم اتاقی های دانشگاهیمو توی فروشگاهی دیدم ! جلو رفتم و سلام دادم اما منو نشناخت ! پرسیدم حالت خوبه ؟ با تعجب گفت ممنونم ، شما ؟
گفتم نشناختی ؟ گفت نه.
گفتم منم فلانی ... اما بازم نشناخت! مجبور شدم فامیلیمو بگم که با تعجب گفت : تویی !؟ وای چقدررر تغییر کردی!
با خودم که فکر می کنم می گم یا ملت خیلی کم هوش و بی تفاوت هستند یا من خیلی با هوش هستم . مطمئنم من اگر بعد 50 سال هم اونو می دیدم هیچ تردیدی نمی کردم در شناختش ...
فقط این وسط خجالت کشیم بگم تغییراتم در جهت مثبت بوده یا منفی . . .

2010/01/15

حاجی آباد ، جاده فشم




وقتی کوه ها رو نگاه می کردمومحو زیبایی های طبیعت بودم نبود تو رو با تمام وجود احساس می کردم .جای تو اونجا خیلی خالی بود . خیلی ...

2010/01/06

نوشته ای از :اِرما بومبک


اگر می توانستم یک بار دیگر به دنیا بیایم کمتر حرف می زدم و بیشتر گوش می کردم .
دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت می کردم حتی اگر فرش خانه ام کثیف و لکه دار بود و یا کاناپه ام ساییده و فرسوده شده .
در سالن پذیرایی ام ذرت بو داده می جویدم و اگر کسی می خواست که آتش شومینه را روشن کند نگران کثیفی خانه ام نمی شدم .
پای صحبتهای پدر بزرگم می نشستم تا خاطرات جوانی اش را برایم تعریف کند و در یک شب زیبای تابستانی پنجره های اتاق را نمی بستم تا آرایش موهایم به هم نخورد ، شمع هایی که به شکل گل رز هستند و مدتها بر روی میز جا خوش کرده اند را روشن می کردم و به نور زیبای آنها خیره می شدم .
با فرزندانم بر روی چمن می نشستم بدون آنکه نگران لکه های سبزی شوم که بر روی لباسم نقش می بندند .
با تماشای تلویزیون کمتر اشک می ریختم و قهقهه خنده سر می دادم و با دیدن زندگی بیشتر می خندیدم
هر وقت که احساس کسالت می کردم در رختخواب می ماندم و از اینکه آن روز را کار نکردم فکر نمی کردم که دنیا به آخر رسیده است .
هرگز چیزی را نمی خریدم فقط به این خاطر که به آن احتیاج دارم و یا اینکه ضمانت آن بیشتر است . به جای آنکه بی صبرانه در انتظار پایان نه ماه بارداری بمانم هر لحظه از این دوران را می بلعیدم چرا که شانس این را داشته ام که بهترین موجود جهان را در وجودم پرورش دهم و معجزه خداوند را به نمایش بگذارموقتی که فرزندانم با شور و حرارت مرا در آغوش می کشیدند هرگز به آنها نمی گفتم: بسه دیگه حالا برو پیش از غذا خوردن دستهایت را بشور ، بلکه به آنها می گفتم دوستتان دارم .
اما اگر شانس یک زندگی دوباره به من داده می شد هر دقیقه آن را متوقف می کردم ، آن را به دقت می دیدم ، به آن حیات می دادم و هرگز آن را پس نمی دادم .

2010/01/02