ساعت یک بامداده و چشمای من بیدار بیدارن ! اونقدررر بیدار که مجبورم کردن سری به این وبلاگ متروکه بزنم . من و این دو تا چشم از ساعت ده و نیم شب در صدد خوابیدن برآمدیم اما دریغ از کمی خواب !
کمی با دوستان طنز رد و بدل کردیم ، نیم ساعتی با کتاب «هفت پله ی صمیمیتـ» اثر متیو کلی ور رفتیم ، کمی به فکر فرو رقتیم اما خواب به چشمانمون نیومد که نیومد . دیدیم حوصلمون سر رفت گفتیم سری به نت بزنیم شاید که خواب به سراغمون بیاد .
نمی دونم چرا از وقتی به تهران اومدم توی کتاب خوندن بسیار تنبل شدم. کتاب حاضر به نظرم تمام تابستون کنار تخت من بود ه و هنوز نصف اون نخونده باقی مونده .
اینم یک متن قشنگ برگزیده از کتاب «یادداشت های معنوی به خودم» نوشته ی هیو پراتر که توی همین کتاب نقل قول شده . ما رو که فکر نمی کنم آدم کنه ، امیدوارم بر دیگران اثر گذار باشه .
فقط اگر ...
شکوه آینده را فراموش می کردم
و به چیزهای سبز و به بناها نگاهی می انداختم
و به چیزهای سبز و به بناها نگاهی می انداختم
و دستم را به سوی آنان که در کنارم بودند دراز می کردم
و هوا را می بوییدم
و شکل و شیوه ی تعهدات خاص خود را نادیده می گرفتم
و صدای قطرات باران را بر شیروانی می شنیدم
و دستانم را ....
... و هرگز دیر نیست
0 نظرات:
Post a Comment