2010/11/05

هرگز دیر نیست


      ساعت یک بامداده و چشمای من بیدار بیدارن ! اونقدررر بیدار که مجبورم کردن سری به این وبلاگ متروکه بزنم . من و این دو تا چشم از ساعت ده و نیم شب در صدد خوابیدن برآمدیم اما دریغ از کمی خواب !
کمی با دوستان طنز رد و بدل کردیم ، نیم ساعتی با کتاب «هفت پله ی صمیمیتـ»  اثر متیو کلی ور رفتیم ، کمی به فکر فرو رقتیم اما  خواب به چشمانمون نیومد که نیومد . دیدیم حوصلمون سر رفت گفتیم سری به نت بزنیم شاید که خواب به سراغمون بیاد .
نمی دونم چرا از وقتی به تهران اومدم توی کتاب خوندن بسیار تنبل شدم. کتاب حاضر به نظرم تمام تابستون کنار تخت من بود ه و هنوز نصف اون نخونده باقی مونده .
       اینم یک متن قشنگ برگزیده از کتاب «یادداشت های معنوی به خودم» نوشته ی هیو پراتر که توی همین کتاب نقل قول شده . ما رو که فکر نمی کنم آدم کنه ، امیدوارم بر دیگران اثر گذار باشه .


فقط اگر ...

شکوه آینده را فراموش می کردم
و به چیزهای سبز و به بناها نگاهی می انداختم
و دستم را به سوی آنان که در کنارم بودند دراز می کردم
و هوا را می بوییدم
و شکل و شیوه ی تعهدات خاص خود را نادیده می گرفتم
و صدای قطرات باران را بر شیروانی می شنیدم
و دستانم را ....

... و هرگز دیر نیست



2010/11/02

باران


    با تو هستم!

   صدای باران را می شنوی،
   دانه های باران را لمس می کنی،
   سرت را بالا بگیر، روح آبی ات را در فیروزه بیکران آسمان به
   پرواز در بیاور...
   و ترنم باران را با تمام وجود لمس کن
   تا باور کنی که ...
   تنها نیستی...