به کرم سبز بیندیش ... بیش تر زندگی اش را روی زمین می گذراند .
به پرندگان حسد می ورزد و از شکل کالبدش خشمگین است ...
می اندیشد : من منفورترین موجوداتم . زشت ... کریه ...و محکوم به خزیدن بر روی زمین ...
اما یک روز مادر طبیعت از کرم می خواهد پیله ای بتند .
کرم یکه می خورد ...
پیش از آن هرگز پیله نساخته... گمان می کند باید گور خود را بسازد و آماده ی مرگ شود ...
هر چند از زندگی خود تا آن لحظه ناخشنود است به خدا شکوه می برد :
خدایا ...
درست زمانی که سرانجام به همه چیز عادت کردم اندک چیزی را هم که دارم
از من می گیری ...
خود را نومیدانه در پیله حبس می کند و منتظر پایان می ماند ...
چند روز بعد در می یابد که به پروانه ای زیبا تبدیل شده .
می تواند به آسمان پرواز کند و بسیار تحسینش کنند
از معنای زندگی و برنامه های خدا شگفت زده شد.......
نوشته ی " پائولو کوئلیو "
نوشته ی " پائولو کوئلیو "
سلام ..... مطلب زیبایی بود و پر از مفهوم ........ما انسانها اگر کمی صبور بودیم وبه قول معروف دندون به جیگر می گذاشتیم وضعمون بهتر از اینها بود چرا که خدا خیلی مهربونه و هیچ کارش هم بدون حکمت نیست.............
ReplyDelete