2010/11/05

هرگز دیر نیست


      ساعت یک بامداده و چشمای من بیدار بیدارن ! اونقدررر بیدار که مجبورم کردن سری به این وبلاگ متروکه بزنم . من و این دو تا چشم از ساعت ده و نیم شب در صدد خوابیدن برآمدیم اما دریغ از کمی خواب !
کمی با دوستان طنز رد و بدل کردیم ، نیم ساعتی با کتاب «هفت پله ی صمیمیتـ»  اثر متیو کلی ور رفتیم ، کمی به فکر فرو رقتیم اما  خواب به چشمانمون نیومد که نیومد . دیدیم حوصلمون سر رفت گفتیم سری به نت بزنیم شاید که خواب به سراغمون بیاد .
نمی دونم چرا از وقتی به تهران اومدم توی کتاب خوندن بسیار تنبل شدم. کتاب حاضر به نظرم تمام تابستون کنار تخت من بود ه و هنوز نصف اون نخونده باقی مونده .
       اینم یک متن قشنگ برگزیده از کتاب «یادداشت های معنوی به خودم» نوشته ی هیو پراتر که توی همین کتاب نقل قول شده . ما رو که فکر نمی کنم آدم کنه ، امیدوارم بر دیگران اثر گذار باشه .


فقط اگر ...

شکوه آینده را فراموش می کردم
و به چیزهای سبز و به بناها نگاهی می انداختم
و دستم را به سوی آنان که در کنارم بودند دراز می کردم
و هوا را می بوییدم
و شکل و شیوه ی تعهدات خاص خود را نادیده می گرفتم
و صدای قطرات باران را بر شیروانی می شنیدم
و دستانم را ....

... و هرگز دیر نیست



2010/11/02

باران


    با تو هستم!

   صدای باران را می شنوی،
   دانه های باران را لمس می کنی،
   سرت را بالا بگیر، روح آبی ات را در فیروزه بیکران آسمان به
   پرواز در بیاور...
   و ترنم باران را با تمام وجود لمس کن
   تا باور کنی که ...
   تنها نیستی...

2010/10/14

درسی از بودا

می گويند بودا هر گاه با بی احترامی يا بد رفتاری کسی مواجه ميشد از او تشکر می کرد. وقتی علت را پرسيدند. بودا گفت: زندگی آينه ای است که ما خود را در آن می بينيم. نوع رفتار ديگران با ما نشانه وجود منشاء آن نوع رفتار در خود ماست که بعنوان همسان جذب شده است. و بدینگونه می توان عیوب خود را یافت. اگر مخالفان خود را به‌ پای چوبه‌ی اعدام می کشانی ! بدان‌ صاحب عقلی هستی بسان طناب . و اگر مخالفان خود را به‌ زندان می فرستی! بدان صاحب عقلی هستی بسان قفس . و اگر با مخالفان خود به‌ جنگ درمی افتی! بدان صاحب عقلی هستی بسان چاقو . و اما اگر با مخالفان خود به‌ بحث و گفتگو می پردازی و آنها را متقاعد می سازی و به‌ سخنان حق آنها قناعت می کنی! بدان صاحب عقلی هستی‌ بسان عقل !!

2010/09/23

...

صبحدم بی بهانه به آفتاب لبخند خواهم زد
پنجره را با نفسی عمیق از غبار دیروز پاک خواهم کرد
بدون توقع به همه عابران سلام خواهم داد
تنه ی خشن درختان پیر را به آرامی نوازش خواهم کرد
سکوتم را به زنجیر می کشم و فریادم را رها خواهم کرد
آغوشم را به اندازه بال پرستوهای مهاجر می گشایم
چترم را می بندم و چشمهایم را از باران سیراب میکنم
رازهایم را به قاصدک خواهم گفت تا دیگر ناگفته ای نگذاشته باشم
خود را همچون زورقی در میان دریای لحظه هایم رها میکنم
دیوار قیدها را می شکنم و عاشق می شوم به اندازه تمام غرورم
شرمم را به باد می سپارم و چشمی پیدا میکنم
و به آن خیره می شوم به اندازه تمام تنهاییم
و عاقبت بر پیشانی سرد و پر چین سرنوشت بوسه می زنم
شاید تقدیر ...

فردا مجالی برای بیدار شدن و لذت بردن از لحظه هایم را دوباره به من ندهد ... !



2010/09/04

به ناکامیها در دراز مدت درگیر نشو


اگه یه لیوان آب را ده دقیقه نگه داری تو دستت اتفاقی نمیافته اما اگه 10 ساعت نگه داری خسته میشی .
به ناکامیها در دراز مدت درگیر نشو ، هر آنچه که در راه پیش آید با همان ذهن را مشغول کن نه همواره . . .

2010/08/13

در گذرگاه زمان


در گذرگاه زمان
خیمه شب بازیهای دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشقها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده باقی می مانن

2010/08/11

...


مادر مرحومم به کرات برایم می گفت که تو هرگز عاقبت به خیر نخواهی شد. در همین تابستان گذشته بود که من ایمان آوردم تمام حدسیات وی رنگ تندی از واقعیت داشته است .
یکروز در تعطیلاتِ یک ماه تابستان وقتی که در کنار دریا بودم بر حسب تصادف با دختری سخت زیبا برخورد کردم که در نظرم فرشته ای جلوه می کرد. باید بگویم او از ابتدای آشنائی گرایش زیادی به من نداشت و منهم هیچ وقت درجه ی عشق و محبتم را بر زبان نمی آوردم . اما اگر نگاه ها می توانستند سخن بگویند ابله ترین آدم ها خیلی خوب می توانستند بفهمند که من با همه ی وجودم عاشق آن دخترک شده ام . عاقبت او متوجه عشق و علاقه من شد و با نگاهی آمیخته به محبت بسویم نگریست. در آن زمان شیرین ترین نگاه هایی که به تصور در آید در چشمانش آشکار بود اما در برابرآن نگاه های پر تنما من چه کردم ؟ با کمال سرافکندگی باید بگویم که چون حلزونی افسرده که بدرون صدف رود خود را به کنار کشیدم و در برابر نگاه او خودم را سردتر و بی تفاوت تر نشان دادم تا آنجا که دخترک ِ بی گناه با این تصور که بیهوده خیال عشق و علاقه ای را از جانب من در خویش پرورانده است آشفته خاطر شد و از فشار اندوه از این تصور ، مادرش را وادار کرد تا هر چه زودتر بار سفر بسته و از کنار دریا بروند .. به خاطر همین شرم و اخلاق مخصوص همه کس مرا آدمی سرد و دیر آشنا می پندارند در حالی که خوب می دانم چنین نیستم .
بلندیهای بادگیر اثر امیلی برونته


2010/07/26

اکسیر خواب


دنیا هر ذره اش اکســــــیر خواب دارد و آدم ها ، همه ی آدم ها زود خوابشان می برد. همیشه تــــــکانی لازم است تا خواب از سر آدم ها بپرد...
مثل هر برگ که می افتد،
مثل هر چـــــــراغ که خـــــــــــاموش می شود،
مثل هر پـــــــــرنده که می رود...

.


2010/07/14

گاهی



گاهی لحظاتی هست در نبودنت که بهترین آرامش دنیا رو دارم . خوشحالم که  در دنیای درون من نیستی و من شبامو بدون دغدغه ی فکر تو می خوابم . . .

2010/07/12

صمیمیت

صمیمیت یعنی کشف دوباره و دوباره ی یکدیگر. شناخت عمیق و همیشگی طرف دیگر . صمیمیت مثل وظیفه نیست که آن را انجام دهید و تمام شود و بعد وظیفه ی بعدی را شروع کنید . فرآیند است . فرآیندی که باید از آن لذت برد. ..
صمیمیت همیشه در مورد دیدن تازه ها نیست . گاهی صمیمت ممکن است به معنای دوباره دیدن آنچه همیشه جلوی چشمتان بوده است باشد ، اما از زاویه یا چشم اندازی جدید.                                               " بر گرفته ازهفت پله ی صمیمیت اثر متیوکلی "

2010/06/28

تا به حال شده ...

تا به حال شده از داخل آینه ی ماشین به عقب نگاه کرده باشید وجاده ی پشت سرتونو ببینید که به طرز زیبایی به طرف آسمون کشیده شده و توی تپه ها و آبی - خاکستری آسمون محو شده باشه ؟
من بارها این جاده رو از توی آینه دیدم و همیشه ازش لذت بردم ...
تا به حال شده کنارجاده خلوتی به پیر مردی عصا به دست با چهره ی مهربون برخورده کرده باشید که توی هوای داغ ظهر تابستون ملتمسانه دستشو به سمت شما دراز کرده که اونو سوار ماشین کنید و تا مقصدی برسونید اما شما نتونی کاری بکنی و فقط خدا خدا کنی که هر چه سریعترماشینی از آسمون سر برسه و پیر مرد رو سوار کنه ؟
من این پیرمرد رو دیدم و هنوز چهرش و نگاه ملتمسانش تو خاطرم مونده ...
تا به حا ل شده از جاده ی باریک و پر پیچ و خم و پر چاله چوله  و خراب با سرعت خیلی خیلی بالا از کنار تریلی های خیلی خیلی بزرگ رد بشید و وقت رد شدن از ترس چشاتون رو ببندید و خودتون رو داخل ماشین خم کنید و سرتون رو بدزدید که یه وقت زیر تریلی نرید !؟
من بارها سرم رو از ترس دزدیم و در تعجبم که چرا نخواستم که خودم مجری قانون خودم باشم و توی این جاده ی بدون راهنمای سرعت و پلیس سرعتم رو کم کنم !
تا به حال شده ...
 ب. ن : تا به حال شده از دست رفتار کسی دیونه شده باشین و هیچ کاری نتونین بکنین جز فحش دادن خودتون که چرا با چنین کسی حرف زدین که حالا به غلط کردن بیافتین  ؟

2010/06/24

سردرد

سرمو با یه روسری محکم بستم تا فشار روسری باعث شه سردردم  یه ذره کم شه . هیچ مسکنی توی خونه ندارم . اصلا به من نیومده روبه روی کولر بخوابم . تازه پتو رو هم روی سرم کشیده بودم که باد به سرم نخوره . همیشه توی اینطور مواقع اون خواب کوفت من می شه . تمام مدت که خوابم می لرزم . بعدشم که کولر رو خاموش می کنم سردرد شروع می شه . همیشه واسم سواله که چطور بعضی آدم ها ساعت ها رو به روی کولر می خوابن !?
بر عکس ِخونه  ، توی ماشین امکان نداره کولر رو روشن نکنم . از لحظه ای که هوا شروع می کنه به گرم شدن  ، کولر ماشین من روشنه . اصلا نمی تونم با هوای بیرون رانندگی کنم . سروصدای بیرون ماشین تمرکزم رو به هم می زنه . من هوای بسته و سکوت داخل ماشین با یه موسیقی ملایم رو به هر هوایی ترجیح می دم . شاید سردردم شدیده به خاطر اینکه نیم ساعتی می شد که بد جوری دل تنگی هامو با گریه ریختم بیرون . برای چی و برای کی گریه کردم ، نمی دونم .
همیشه واسه خودم حدی دارم . واسه همه چی . و وقتی به انتها می رسم دیگه طاقت نمیارم . می برم . کم میارم . خیلی از قوانینِ سفت و محکمی که واسه خودم  میذارمو می شکنم .
همین چند روز پیش یه رژیم هفت روزه گرفتم . تا روز چهارم خوب پیش رفتم . از روز پنجم گوشه و کنار چیزی اضافه بر رژیم می خوردم .
توی دلتنگی هم همینطورم .
می دونم که 2 روز دیگه خونه مامان هستم اما چند روزه که بریدم . دیروزم کم آ وردم و اشک هام .....
نمی دونم چم شده .
نمی دونم

2010/06/16

موبایل


به نظر شما آدم هایی که چند سال پیش بابت یه شماره موبایل ناقابل مبلغ یک تومن و خورده ای روکه اون روزا واسه خودش کم پولی نبود ُهزینه کردند،  وقتی می بینند ( بلا نسبت همه دوستان و عزیزان ایرانسلی ) هر الاغی دستش یه گوشیه و .......... چه احساسی پیدا می کنند ؟

2010/06/14

معنای زندگی ...



به کرم سبز بیندیش ... بیش تر زندگی اش را روی زمین می گذراند .
به پرندگان حسد می ورزد و از شکل کالبدش خشمگین است ...
می اندیشد : من منفورترین موجوداتم . زشت ... کریه ...و محکوم به خزیدن بر روی زمین ...
اما یک روز مادر طبیعت از کرم می خواهد پیله ای بتند .
کرم یکه می خورد ...
پیش از آن هرگز پیله نساخته... گمان می کند باید گور خود را بسازد و آماده ی مرگ شود ...
هر چند از زندگی خود تا آن لحظه ناخشنود است به خدا شکوه می برد :
خدایا ...
درست زمانی که سرانجام به همه چیز عادت کردم اندک چیزی را هم که دارم
از من می گیری ...
خود را نومیدانه در پیله حبس می کند و منتظر پایان می ماند ...
چند روز بعد در می یابد که به پروانه ای زیبا تبدیل شده .
می تواند به آسمان پرواز کند و بسیار تحسینش کنند
از معنای زندگی و برنامه های خدا شگفت زده شد.......                             
                                                                               نوشته ی " پائولو کوئلیو "

2010/06/08

پنگوئن




چند روز دیگه تابستون شروع می شه و نمی دونم چرا من هوس کردم تصویر ی از پنگوئن ها اونم روی زمین های یخی و سرد رو تو وبلاگم بذارم ! دیروزچشمم به متنی افتاد با عنوان جدیدترین تست روانشناسی امریکا که رفتم سر وقتش تا ببینم من چی از آب در میام با این تست ( که امتیازم بین 40 تا 50 شد و بنده گل رز از آب در اومدم و .... )
به سوالی رسیدم با این عنوان : دوست دارید چه نوع پرنده ای باشید ؟ که بدون هیچ تاملی زدم پنگوئن ! دیگه فکر نکردم عقاب بهتره و شباهنگ فلان و.... آخه من عاشق پنگوئن هستم . اونقدررر دوست دارم این پرنده رو از نزدیک ببینم و بغل بگیرمش و ببوسمش که اندازه ای رو واسش نمی تونم تعیین کنم . پنگوئن همیشه منو یاد بچه کوچولو های شیرین میندازه و یادم نمیاد هیچ بچه ای رو به اندازه خود پنگوئن اینقدردوست داشته باشم و بخوام بغلش بگیرم . ( البته باید اعتراف کنم بجز خواهر زادم ایلیا که روز به روز زیباتر می شه و شیرین تر و دوست داشتنی تر )
نمی دونم اگه روزی رو به روی پنگوئن قرار بگیرم و از نزدیک ببینمش بازم به اندازه حالا می تونم دوسش داشته باشم و بخوام بغلش بگیرم یا نه !؟ اصلا جرآت می کنم نزدیکش بشم و بهش دست بزنم یا نه !!؟

2010/06/02

مادر

 ...   درپی عشق شدم

      تا درآئینه او چهره ی مادر بینم

       دیدم او مادر بود...



2010/05/19


2010/05/05

اطمینان پیدا کردن

زوج جوانی هر روز قبل از اینکه به سر کار بروند دخترشان را به یک مرکز نگهداری روزانه ی کودکان تحویل می دادند. هنگامی که والدین سر کار می رفتند کودک و آنها دست یکدیگر را می بوسیدند و چند تا بوسه هم در جیب کودک قرار می دادند. در طول روز وقتی که دختر تنها بود یک بوسه را از جیبش در می آورد و روی گونه هایش می گذاشت . این عادت روزانه باعث می شد تا آنها احساس کنند با یکدیگر هستند ، حتی زمانی که از نظر جسمی از یکدیگر دور بودند .
چه احساس جالبی !

2010/04/30

برنده ها و بازنده ها


موفق ها همیشه جزیی از پاسخ هستند
ناموفق ها همیشه جزیی از مشکل هستند
افراد موفق همیشه دارای برنامه هستند
افراد ناموفق همیشه دارای بهانه هستند
افراد موفق همیشه می گویند " اجازه دهید آن را برای شما انجام دهم ".
افراد ناموفق می گویند "آن شغل و کار من نیست ".
افراد موفق برای هر مشکلی پاسخی دارند.
افراد ناموفق یک مشکل و یا مساله ای برای هر پاسخ دارند.
افراد موفق می گویند : آن شاید مشکل باشد ، اما ممکن است
افراد ناموفق می گویند : آن شاید ممکن باشد ، اما بسیار مشکل است .
وقتی فرد موفق اشتباه می کند می گوید : من اشتباه کردم .
وقتی فرد ناموفق اشتباه می کند می گوید : خطای من نبود.
یک فرد موفق تعهد می دهد.
یک فرد ناموفق وعده می دهد.
موفق ها طرح هایی دارند .
ناموفق ها رویاهایی دارند.
موفق ها می گویند : من باید کاری انجام دهم .
ناموفق ها می گویند : کاری باید انجام شود .
موفق ها عضوی از یک گروه هستند .
ناموفق ها جدا از گروه هستند .
موفق ها فواید را می بینند .
ناموفق ها درد ها را می بینند.
موفق ها امکانات را می بینند .
ناموفق ها مشکلات را می بینند .
موفق ها باور دارند که می برند .
ناموفق ها معتقدند اگر آنها ببرند کس دیگری باید از دست بدهد .
موفق ها چیزهای بالقوه را می بینند .
ناموفق ها گذشته را می بینند.
موفق ها انتخاب می کنند آنچه را که می گویند .
ناموفق ها آنچه را که انتخاب می کنند می گویند.
موفق ها استدلالهای محکم دارند ، اما کلمات نرمی دارند .
ناموفق ها استدلالهای نرمی دارند ، اما کلمات سختی دارند.
موفق ها روی ارزشهای خود محکم می ایستند اما روی چیزهای بی ارزش مصالحه می کنند.
ناموفق ها روی چیزهای بی ارزش تاکید می کنند اما روی ارزش ها مصالحه می کنند.
موفق ها از فلسفه ی همدلی پیروی می کنند : هر چه را به خود نمی پسندی برای دیگری هم نپسند .
ناموفق ها می گویند : قبل از آنکه چیزی را روی خودت امتحان کنی روی دیگران انجام بده .
موفق ها باعث می شوند چیزی اتفاق بیافتد .
ناموفق ها اجازه می دهند چیزی اتفاق بیافتد .
"شیو خیرا "

2010/04/18

...

اگر حق انتخاب داشتید کدوم یکی رو انتخاب می کردید ؟

2010/04/14

ساده است





دیر زمانی یه نوار کاست به دستم رسید که تا مدتها کارم شده بود شنیدن این نوا ر. بارها و بارها و بارها. اشعار بسیار زیبایی بود از شاعر آلمانی مارگوت بیگل به همراه موسیقی دلنوازبابک بیات که با صدای دلنشین احمد شاملو خونده می شد.
وقتی می شنیدم لذت وافری می بردم . حس خوبی داشتم . آرامش خاصی پیدا می کردم . به قولی حظی می بردم بیان نشدنی .چون بسیار دوستش می داشتم خواستم به یکی از دوستان هدیه بدمش. نمی دونم چرا فکر کردم اون هم به اندازه ی من لذت می بره از شنیدن این اشعار. بعدها وقتی در مورد این اشعار و نوار کاست صحبت کردیم ودر موردش نظر داد انگار آب سردی روی تمام وجود من ریخته شد . برگشت گفت این چه نواری بود !؟ فکر می کردم ترانه های شادی باشه ! این ها چیه گوش می دی !؟ تازه فهمیدم ما آدمها با همه ی شناختی که از هم داریم چقدر همدیگر رو کم می شناسیم . همونجا بود که تازه فهمیدم دوستم چه علاقه ای به ترانه های کوچه بازاری داشته ومن نمی دونستم !
این هم گزیده ای از این اشعا ر که کاش می تونستم اونها رو با صدای دلنشین شاملو می ذاشتم اما حیف که امکانش نبود.

ساده است نوازش سگی ولگرد
و شاهد آن بودن که چگونه زیرغلتکی می رود
و گفتن که سگ من نبود
ساده است ستایش گلی
چیدنش و از یاد بردن
که گلدان را آب باید داد
ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتنش بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن
که دیگر نمی شناسمت
ساده است لغزشهای خود راشناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان وگفتن که من اینچینینم
ساده است که چگونه می زییم
باری زیستن سخت ساده است
وپیچیده نیز...

2010/04/13


2010/04/10

ترس


پدر با عصبانیت دست دخترک رو کشید و رفت سمت کلاس و در رو به شدت باز کرد و گفت : برو بشین . تا زمانی که رسما برگه کتبی اخراج از مدرسه واست نوشته نشه من از این مدرسه نمی برمت . دخترک شرمنده از رفتار پدر ِ خشمگینش سرش رو به زیر انداخت و آرام رفت سراغ نیمکتش . دبیرِ از همه جا بی خبر ناگهان از جا بلند شد و پرسید : آقای محترم شما با اجازه ی کی وارد کلاس شدید !؟ پدر برگشته با عصبانیت جواب داد: با اجازه ی خودم و از کلاس بیرون رفت . . .
بعد از این قضیه بود که ما با چهره ی سفید شده ی مثل گچ دبیرمون رو به رو شدیم که وارد دفتر من شد و بهت زده گفت این آقا با اجازه ی کی وارد کلاس من شد !؟ پرسیدم مگه چی شده؟ که نشست روی صندلی و ناگهان اشک هاش روانه ی گونه هاش شد و ....
خندیدم و گفتم حالا چرا گریه می کنی تو !؟ گفت : من خیلی ترسیدم ...
دوباره خندم گرفت و گفتم : ترس که گریه نداره عزیز . قائدتا باید عصبانی باشی براش نه اینکه گریه کنی . . .
طفلک همکارمون اشک هاش هنوز روانه ی صورتش بود و ما چون از اصل ماجرا قبلا با خبر بودیم و دلیل رفتار پدر رو که بدون اجازه و بی خبر از ما روانه درب کلاس شده بود رو می دونستیم عوض رسیدگی به موضوع و دلداری دبیر مربوطه بحث ترس و نترسیدن رو شروع کردیم . . . گفتم : من اگه بودم عمرا در چنین شرایطی گریه می کردم . احتمالا بر می گشتم چند تا هم می گفتمش . که دیدم دبیر زبان انگلیسی که کنار میزم ایستاده بود گفت : روانشناسان می گن ترس خیلی خوبه !!! آدم های ترسو همیشه سالم تر از بقیه آدم ها هستند ! چون از انجام هر کاری واهمه دارن . برعکس این آدم های جسور و شجاع هستند که بیشترین ضربه و آسیب رو می بینند. چون دوست دارند هر کاری رو تجربه کنند .
...
اونوقت بود که یاد خودم افتادم که آدمی هستم و بودم که به ندرت از چیزی ترسیدم ومی ترسم و همین نترسیدنم باعث شده بلاهای کوچک و بزرگ زیادی سرم بیاد... به هر حال  از نظر من ترسو بودن چیز خوبی نیست . آدمهای ترسو اعتماد به نفس پایینی دارند و تا آخر عمر ترسو باقی می مونن و از انجام هر کاری حتی کارهای جزئی هم عاجزن ... ترسو ترسوس دیگه . آدم های شجاع هم فقط کافیه یه ذره احتیاط کنن . منم که به هر حال سعی می کنم احتیاط رو فراموش نکنم . روانشناسان واسه خودشون یه چیزی گفتن ...
نمی دونم چرا سالهاست خوندن آیه الکرسی بهم اعتماد به نفس زیادی می ده و من وقتی می ترسم حتما می خونمش و مطمئنم که بلایی سرم نمیاد !
.
.

2010/04/07

INNA




کسی می گفت عشقش خواننده ا ی در کانال VIVA به نام INNA است و حاضره تا آخر عمر غلامش بشه !!!
نمی شناختمش .
وقتی تصویرش رو دیدم ، دیدم ازون تیپ قیافه ها یی است که من هیچ وقت خوشم نیومده. گفتم همون بهتر که خدا ببخشدش به هیمن آشنای ما که آرزو به دل نمونه .
INNA اهل رومانی و 23 سالشه . از قرار آلبوم دومش به نام " عشق " خیلی محبوبش کرده .شنیدم که از INNA به نام ستاره ی س*ک*س*ی هم یاد می کنند . تازه فهمیدم چرا ملت عاشقشن ! فکر کنم یهودی هم هست . البته فکر کنم . HOT و TBA از آلبوم های دیگه ی خانم INNA است.


2010/03/24

بهار را باور کن

باز کن پنجره ها را که نیسم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنارهر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه فریاد شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده است
باز کن پنجر را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطش وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی
تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه ی گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی
تو چرا این همه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن

2010/03/20

جاده


نمی دونم چرا جاده رو اینقدر دوست دارم . دلم می خواست پیاده شم و ازدرختهای ردیف شده در کنار جوی ها ی آب عکس بگیرم ، اما جاده خلوت تر از تنهایی من بود و یه جورایی جرات نکردم برم پایین.

2010/03/14

عیدتون مبارک


شاید خیلی زود باشه واسه تبریک گفتن عید ، اما چون من دیر به دیر به وبلاگم سر می زنم وممکنه تا روزعید هم سراقش نیام ، گفتم پیشاپیش عید روبه دوستان تبریکی گفته باشم. از اونجایی که اهل عید دیدنی رفتن و دیگر تشریفات عید هم نیستم که بیام به دیدنتون، همین جا عید رو صمیمانه بهتون تبریک می گم اما هر کدوم شما به دیدنم بیاد خیلی خیلی خوشحال می شم. مخصوصا تو سارا که ازت دلخورم، اینکه سال تموم شد و تو رو ندیدم .
یک کارت زیبای تبریک عید نوروز رو هم براتون عیدی گذاشتم . امیدوارم از دیدنش لذت ببرید .

اینترنت کم سرعت

نیم ساعتی میشه که داخل نت شدم تا بتونم صفحه ثبت نام دانشگاه رو باز کنم و یه شماره فیش ناقابل یک میلیون و یکصد هزار ریالی رو وارد صفحه ثبت نام بکنم . هر صفحه ای رو که می خواستم واسه سرگرمی باز شدن ، کلی اینترنت رو ورق ورق زدم ، غذای من جدی جدی سر اجاق گاز سوخت ، من پشت کامپیوتر خوابم برد و .... اما این صفحه باز نشد که نشد !!!
یعنی باز می شه ها اما نوشته ها ظاهر نمی شن . بخدا من یکی راضی تر بودم برم تمام مراحل ثبت نام رو مثل قدیم و دستی انجام بدم تا این که الاف این اینترنت کم سرعت باشم .

2010/03/06


هرگز آرزو نکرده ام یک ستاره در سراب آسمان شوم
یا چو روح برگزیدگان همنشین خامش فرشتگان شوم
هرگز از زمین جدا نبوده ام
با ستاره اشنا نبوده ام
روی خاک ایستاده ام با تنم
که مثل ساقه ی گیاه باد و افتاب را می مکد
که زندگی کند
بارور ز میل...بارور ز درد
از دریچه ام نگاه می کنم
جز طنین یک ترانه نیستم ... جاودانه نیستم
روی خاک ایستاده ام
تا ستاره ها ستایشم کنند
تا نسیمها نوازشم کنن
د
.

2010/02/20

زندگی کن


هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان مي‌افتم ...
ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن ...
روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.
ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش.
من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم.
کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟
هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟
بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادم:
همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!!
ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:
تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟
گفتم نه
گفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه خريدي تا سورپرايزش كني؟
گفتم: نه !
گفت: اصلا عاشق بودي؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟
گفتم: نه !
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟
با درماندگي گفتم:
آره، .... نه، ... نمي دونم !!!
ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين ....
حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد.
ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟
جواب دادم: نه !
ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني

2010/02/15

برای یک دوست

.
روباه گفت:"اهلی کردن" چیز بسیار فراموش شده­ای است،
یعنی " علاقه ایجاد کردن ..."
_ علاقه ایجاد کردن ؟
روباه گفت البته. تو برای من هنوز پسر بچه­ای بیش نیستی، مثل صدها هزار پسر بچه دیگر، و من نیازی به تو ندارم. تو هم نیازی به من نداری. من نیز برای تو روباهی هستم شبیه صدها هزار روباه دیگر. ولی تو اگر مرا اهلی کنی هر دو بهم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود...
شازده کوچولو گفت: کم کم دارم می­فهمم... گلی هست... و من گمان می­کنم که آن گل مرا اهلی کرده است...
...تو اگر مرا اهلی کنی زندگی من همچون خورشید روشن خواهد شد. من با صدای پایی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت.صدای پاهای دیگر مرا به سوراخ خواهد برد ولی صدای پای تو همچون نغمه موسیقی مرا از لانه بیرون خواهد کشید. بعلاوه، خوب نگاه کن، آن گندمزارها را در آن پایین می­بینی؟ من نان نمی­خورم و گندم در نظرم چیز بی­فایده­ای است. گندمزارها مرا به یاد هیچ چیز نمی­اندازد ولی این جای تاسف است، اما تو موهای طلایی داری. و چقدر خوب خواهد شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی، چون گندم که به رنگ طلاست مرا به یاد تو خواهد انداخت. آن وقت من صدای وزیدن باد را در گندمزار دوست خواهم داشت. روباه ساکت شد و مدتی زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد. آخر گفت: بیزحمت... مرا اهلی کن، شازده کوچولو در جواب گفت: خیلی دلم می­خواهد، ولی زیاد وقت ندارم. من باید دوستانی پیدا کنم و خیلی چیزها هست که باید بشناسم.
روباه گفت هیچ چیز را تا اهلی نکنند نمی­توان شناخت. آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند. آنها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان می­خرند، اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد آدمها بی­دوست و آشنا مانده­اند. تو اگر دوست می­خواهی مرا اهلی کن!

شازده کوچولو
آنتوان دوسنت اگزوپری

من . جاده . کویر . تنهایی

.

2010/02/09

...

.
زندگی مملو از چیزهای ناقص... و افراد دارای کاستی هستند. من اصلاً در هیچ چیزی بهترین نیستم، و روز های تولد و سالگرد ها را درست مثل هر کسی دیگر فراموش می کنم. اما چیزی که من در طی سال ها پی برده ام این است که یاد گیری پذیرفتن عیب های همدیگر– و انتخاب جشن گرفتن تفاوت های یکدیگر– یکی از مهمترین را ه حل های ایجاد روابط سالم، فزاینده و پایدار می باشد. وامروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد، و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و آن ها را به خدا واگذار کنی. چرا که در نهایت، او تنها کسی است که قادر خواهد بود رابطه ای را به تو ببخشد که در آن یک کاستی موجب قهر نخواهد شد.

2010/02/02

گاهی


گاهی گمان نمیکنی ولی می شود !
گاهی نمی شود ، نمی شود که نمی شود !
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است.
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود !

" دکتر شریعتی "

2010/01/28

...

گاهی باید تردید ها را پشت سر گذاشت و بی نگاهی به گذشته قدم به سمت آینده گذاشت

2010/01/21

هر صبح جمعه


نمی دونم دوتا هستند یا یکی ، ولی هر صبح جمعه طرفای ساعت 7 ، هفت و نیم می بینم یه چیزی خورد به پشت شیشه ی پنجره که یه دفه بدنم تکونی می خوره وسرم رو بر می گردونم و به پنجره اتاق نگاه می کنم و می گم چی بود !؟ که می بینم سایه ی یه کفتر قمری یا به قول همکارمشهدیم " موسی کو تقی " پشت شیشه خودنمایی می کنه ...
نمی دونم چرا هنوز بلند نشدم نگاه کنم ببینم یکی هستند یا دو تا ، ولی هر چی هست به نظر دوست بی آزاری می یاد که برای لحظه ای ذهن من رو به خودش مشغول می کنه . . .

2010/01/20

دیدار

دیروز بعد از 18 سال یکی از هم اتاقی های دانشگاهیمو توی فروشگاهی دیدم ! جلو رفتم و سلام دادم اما منو نشناخت ! پرسیدم حالت خوبه ؟ با تعجب گفت ممنونم ، شما ؟
گفتم نشناختی ؟ گفت نه.
گفتم منم فلانی ... اما بازم نشناخت! مجبور شدم فامیلیمو بگم که با تعجب گفت : تویی !؟ وای چقدررر تغییر کردی!
با خودم که فکر می کنم می گم یا ملت خیلی کم هوش و بی تفاوت هستند یا من خیلی با هوش هستم . مطمئنم من اگر بعد 50 سال هم اونو می دیدم هیچ تردیدی نمی کردم در شناختش ...
فقط این وسط خجالت کشیم بگم تغییراتم در جهت مثبت بوده یا منفی . . .

2010/01/15

حاجی آباد ، جاده فشم




وقتی کوه ها رو نگاه می کردمومحو زیبایی های طبیعت بودم نبود تو رو با تمام وجود احساس می کردم .جای تو اونجا خیلی خالی بود . خیلی ...

2010/01/06

نوشته ای از :اِرما بومبک


اگر می توانستم یک بار دیگر به دنیا بیایم کمتر حرف می زدم و بیشتر گوش می کردم .
دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت می کردم حتی اگر فرش خانه ام کثیف و لکه دار بود و یا کاناپه ام ساییده و فرسوده شده .
در سالن پذیرایی ام ذرت بو داده می جویدم و اگر کسی می خواست که آتش شومینه را روشن کند نگران کثیفی خانه ام نمی شدم .
پای صحبتهای پدر بزرگم می نشستم تا خاطرات جوانی اش را برایم تعریف کند و در یک شب زیبای تابستانی پنجره های اتاق را نمی بستم تا آرایش موهایم به هم نخورد ، شمع هایی که به شکل گل رز هستند و مدتها بر روی میز جا خوش کرده اند را روشن می کردم و به نور زیبای آنها خیره می شدم .
با فرزندانم بر روی چمن می نشستم بدون آنکه نگران لکه های سبزی شوم که بر روی لباسم نقش می بندند .
با تماشای تلویزیون کمتر اشک می ریختم و قهقهه خنده سر می دادم و با دیدن زندگی بیشتر می خندیدم
هر وقت که احساس کسالت می کردم در رختخواب می ماندم و از اینکه آن روز را کار نکردم فکر نمی کردم که دنیا به آخر رسیده است .
هرگز چیزی را نمی خریدم فقط به این خاطر که به آن احتیاج دارم و یا اینکه ضمانت آن بیشتر است . به جای آنکه بی صبرانه در انتظار پایان نه ماه بارداری بمانم هر لحظه از این دوران را می بلعیدم چرا که شانس این را داشته ام که بهترین موجود جهان را در وجودم پرورش دهم و معجزه خداوند را به نمایش بگذارموقتی که فرزندانم با شور و حرارت مرا در آغوش می کشیدند هرگز به آنها نمی گفتم: بسه دیگه حالا برو پیش از غذا خوردن دستهایت را بشور ، بلکه به آنها می گفتم دوستتان دارم .
اما اگر شانس یک زندگی دوباره به من داده می شد هر دقیقه آن را متوقف می کردم ، آن را به دقت می دیدم ، به آن حیات می دادم و هرگز آن را پس نمی دادم .

2010/01/02