2009/08/31

چنین نیست

خدایی
کینه شاد هم اگر
مرا از اوج آسمان
می خواند و می خندید که:
"هان، ای تو، موجودَکِ رنجیده حال
هشدار که غم تو مرا مایه ی سرمستی است
و زیان ِعشق ِ تو سودِ نفرتِ من"
پس آنگاه من تاب می آوردم می پیچیدم سخت به خود و جان می دادم
خشکیده تن از احساس ِ خشمی به ناحق
نیم آسوده که وجودی
با زورمندانگی تر از من
مرا به سرشکی که افشاندم
خوش تر داشته و کیفر داده است
اما چنین نیست
...

2009/08/30

باید عادت کنم


باید کم کم عادت بدم خودموبه دل کندن ازوطن و دل بسپارم به دیارغربت و بیگانگی
باید کم کم عادت بدم خودموبه دل کندن از خورشید همیشه درخشان و شبای زیبا و آسمون پرستاره ی کویرو عادت کنم به هوای مه آلود و دود گرفته وآسمون بی ستاره ی تهران که از هر جای اون نگاه کنی نمی تونی آسمونو زیبا ببینی و خورشیدُ درخشان
باید کم کم عادت بدم خودموبه دل کندن از سکوت و آرامش کویروعادت کنم به شنیدن صدای داد و بیداد و قیل و قال مردم و خودمو بسپارم به شلوغی تهران
باید کم کم عادت بدم خودمو به دل کندن ازنشستن کنار باغچه ی پرگل و ریحون وسایه ی چتردرختای حیاط و عادت کنم به تاریکی راه روهای آپارتمانهاو خونه های تنگ و تاریک و سرد و بی روح ِ تهران
باید کم کم عادت بدم خودموبه دل کندن از دوستی ها و همسایگی ها و سلام و احوالپرسی ها و خودمو بسپارم به تنهایی اتاق و غریبگی همسایه و انگشت شمار کردن دوستان
نمی دونم می تونم طاقت بیارم این همه رو یا نه . . .
شاید اگر . . .
اما . . .

2009/08/27

الهی

الهی خودت آگاهی که دریای دلم جزرو مد است. یا باسط بسطم ده و یا قابض قبظم ده
الهی ناتوانم و درراهم و گردنه های سخت در پیش است و رهزنهای بسیار در کمین و بار گران بر دوش " یا هادی اهدناالصراط المستقیم ، صراط الذین انعمت علیهم، غیر المغضوب علیهم والضالین "
الهی از روی آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام . حتی از روی شیطان شرمنده ام . که همه در کار خود استوارند و این سست عهد ناپایدار .
الهی داغ دل را نه به زبان توان تقریر کرد و نه قلم یارای تحریر ، الحمدالله که دلدار ناگفته و نانوشته آگاه است.
الهی خودت گفته ای ولاتیاسوا من روح الله ، ناامید چُون باشم ؟
الهی روزم را چو شبم روحانی گردان و شبم را چون روز نورانی .
الهی دیده را به تماشای جمال خیره کردی ، دل را به دیدار ذوالجمال خیره گردان .
الهی پیشانی بر خاک نهادن آسان است و دل از خاک برداشتن دشوار.
الهی حق محمد و آل محمد بر ما عظیم است " اللهم صل علی محمد و آل محمد "
الهی آخر ِ خودت را در حق ما اول بفرما ، که آخر ین شفاعت را ارحم الراحمین فرماید
.
" گزیده ای ازالهی نامه استاد حسن آملی"

2009/08/22

...


2009/08/21

شب بر من فرا رسيده است

شب بر من فرا رسیده است
خواسته هایم که تمام روز بی هدف و سرگردان بودند
به دلم باز گشته اند ، همچون زمزمه دریا
در هوای غروبی آرام
یک چراغ تنهایی در خانه ام
در دل تاریکی می سوزد
سکوت در خونم جاری است
چشم هایم را می بندم و در دلم می بینم
زیبایی را که ورای همه شکل هاست
"رابیندر انات تاگور "

2009/08/17

قدرت اشتیاق

برای آنکه اندیشه منطقی بتواند باور و رفتار انسان را تغییر دهد ، باید با اشتیاق شدیدی همراه باشد. پیش خود ببینید می خواهید به کجا برسید ، دنبال چه هستید و بعد لحظه ای فرض کنید خواسته ی شما عملی شده و به آنچه می خواهید دست یافته اید. اشتیاق عمیقی در خود بر انگیزید ، شیفته ی آنها بشوید ، در ذهن مرورشان کنید ، با آنها زندگی کنید . باورهای منفی حاصل اندیشه و احساس است و اگر بتوانید احساسات و هیجانات عمیقی را در خود برانگیزید ، افکار و اندیشه های جدیدی ایجاد می کنید تا شما را از شر باورهای منفی نجات دهند. اگر خوب تحلیل بکنید می بینید که از فرایندی استفاده می کنید که قبلا از آن استفاده کرده اید - نگرانی ! تنها تفاوتش این است که جای هدفهای منفی را با هدفهای مثبت عوض کرده اید . هنگام نگرانی قبل از هر چیز بیم آن دارید که به هدف نرسید ، می ترسید نتیجه ی کار شما نامطلوب باشد . این باورها به طور زنده در خیال شما مجسم می شوند. بی آنکه بخواهید و بدون آنکه اراده کرده باشید به ( نتیجه ی غایی ) فکر می کنید پیوسته در فکر آن هستید ، با آن زندگی می کنید ، عملی شدنش را در ذهن می بینید. پیش خود می گویید ( ممکن است چنین اتفاقی بیفتد . ) در اثر این تکرار دائم و بر حسب فکری که در باره امکان پذیر بودنش می کنید ، ( نتیجه ی غایی ) به تدریج واقعی تر در نظرتان ظاهر می شود. بعد از گذشت زمانی ، احساسات و هیجانات مناسب به وجود می آیند و اینبار به خاطر نتایج غایی نامطلوب ، دچار بیم و نگرانی و دلسردی می شوید. حال اگر ( تصویر هدف ) را تغییر دهید ، به همان آسانی می توانید هیجانات مطلوب را در وجود خود ایجاد کنید . به طور دائم هدف مطلوب را در ذهن خود تصویر و با آن زندگی کنید ، امکان دست یابی به هدف برایتان حقیقی تر می شود. و بار دیگر هیجانات مطلوب اشتیاق ، شادابی ، دلگرمی و خوشبختی خود به خود ایجاد خواهد شد .
دکتر نایت دان لپ می گوید : برای ایجاد عادات احساسی مطلوب و از بین بردن عادات احساسی نامطلوب باید بدوا با اندیشه و عادات تفکر برخورد کنیم . انسان همان چیزی است که در دلش می گذرد.

"روانشناسی تصویر ذهنی نوشته ی دکتر ماکسول مالتز"


2009/08/15

غروب

کوهستان پارک شادی - مشهد

2009/08/14

تشکر

امروز خیلی خوشحالم
خدایا ازت متشکرمممممممممممممممممممممم

2009/08/07

حکمت وداع


کم‌کم تفاوت ظریف ِ میان نگه‌داشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت
این ‌که عشق تکیه ‌کردن نیست و رفاقت اطمینان خاطر
و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند و هدیه‌ها عهد و پیمان معنی نمی‌دهند
و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت
با چشم‌های باز
با ظرافتی زنانه
و نه اندوهی کودکانه
و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌ امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد
کم کم یاد می‌گیری که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد
و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی
که محکم هستی
که خیلی می‌ارزی
و می‌آموزی
و می آموزی
و با هر خداحافظی
یاد می‌گیری

2009/08/06

قهرمان


ِدر زندگي قهرمان کسي است که با مشکلاتي که بر سر راهش قرار مي‌گيرد به درستي بجنگد نه اينکه با رسيدن کوچکترين مشکلي بگريزد

2009/08/05

صد سال تنهایی


موندم چطور جایزه ی ادبی نوبل رو به گابریل گارسیا مارکز ِ کلمبیایی اهدا کردن به خاطر کتاب صد سال تنهایی !!! احتما لا داوران و بررسی کنندگان این کتاب یه چیزی توش پیدا کردند که اسمش رو گذاشتن یه شاهکار واین جایزه رو بهش دادن ، ولی من که اصلا از این کتاب خوشم نیومد. فقط خوندمش چون بابتش 8200 تومن ناقابل پرداخت کرده بودم . تازه قراربود کتاب " عشق سال های وبایی " رو هم بخرم که با خوندن این کتاب پشیمون شدم از هر چی کتاب گابریل گارسیا مارکز ِ کلمبیایست.
بالاخره بعد از یک ماه و نیم که از به دست گرفتن و شروع به خوندن این کتاب می گذره تازه دارم می رسم به قسمتهای آخرش . در این بین چن کتاب دیگه رو خوندم و تموم کردم اما هنوز به پایان این قصه نرسیدم . از بس توی این کتاب آدم های مختلف به دنیا اومدن و مردن آدم گیج می شه که کی به کی بود توی قصه . انگاری خودشون هم فهمیدن این مطلب رو که یه چارت از افراد خانواده ی مذکور شبیه شجره نامه کشیدن تا خواننده خیلی توی اشتباه نیافته . صد سال تنهایی یه کتاب تخیلی است یا به قول نویسنده ها رئال مجیک یا همون رئالیسم جادویی که نویسنده بخش هایی از زندگی رو با دنیای رنگا رنگ رویاهای خودش قاطی می کنه و حوادثی رو خلق می کنه که بخشی از اون حقیقت و بخش دیگرش وهم و خیاله که معمولا خواننده اون بخش وهم و خیال رو دوست داره و دوست داره که اونها رو باور کنه و واقعی بدونه و همین تخیلات خواننده رو بدنبال خودش می کشونه .
حالا یکی نیست برگرده به من بگه ، تو چیکاره ای که داری نظر می دی؟ تو از ادبیات چی سرت می شه که نشستی به نقد کتاب مشهوری چون صد سال تنهایی می پردازی !؟
به هر حال این نظر شخصی من بود. من که از این همه تخیلات اصلا خوشم نیومد . فقط به نظر من شاید یک دلیل مهمی که این کتاب جایزه ادبی رو برده به خاطر همین به هم بافتن و ردیف کردن این همه تخیلات به همدیگس که خودش خیلی هنر می خواد و حوصله وگرنه از نظر من اصلا جذابیتی نداشت این کتاب .


2009/08/04

...



2009/08/02

سرودی برای بوی هیزم


دير هنگام كه ستارگان
بى هيچ پوششى از ابر در هواى خنك

مى درخشيدند، در ِ خانه ام را باز كردم .
اقيانوس
در دلِ شب
چهار نعل مى تاخت .
بوى تندِ
هيزم آماده
مثل دستى
از ميان تاريكىِ خانه
بيرون خزيد .
بو ديدنى بود
انگار
درخت
زنده بود .
انگار هنوز قلبش مى تپيد .
ديدنى
مثل يك لباس .
ديدنى
مثل يك شاخه ى شكسته .
قدم زنان
به درونِ خانه
پاى نهادم

به آن
تاريكىِ معطر .
در خود احاطه اش كرده بود .
بيرون
نقطه هاى آسمان
مثل سنگ هاى مغناطيسى
برق مى زدند ،
و بوى هيزم
قلبم را نوازش كرد
مثل انگشتانى ،
مثل ياسمن
مثل بعضى خاطره ها .
بوى برگ هاىِ نوك تيزِ
كاج نبود ،
نه ،
پارگى پوستِ
او كاليپتوس نبود
و نيز
عطر
تاكستانِ سرسبز
بلكه
چيزى راز آميزتر بود
زيرا آن بو
تنها يك بار ،
تنها يك بار ،
پديد آمد
و آنجا، از ميان همه ى چيزهايى كه
روى زمين ديده بودم ،
در خانه ىِ
خودم ، شب هنگام ، كنار درياى زمستانى،
آنجا رايحه ىِ
زيباترين رُزها
چشم انتظار من بود ،
قلبِ جريحه دارِ زمين ،
چيزى
كه مثل موج
مرا در خود گرفت
از زمان
رهايى يافت
و در درونم گم شد
به هنگامى كه دروازه ىِ شب را
گشودم .


" پابلو نرودا "