امروز صبح به یادم مى آیند
انگار در قایقى روى جویبارى شناورم
و از میان هر دو ساحلِ دنیا عبور مى كنم
هر منظره كوچكى آهى مى كشد و مى گوید «من دارم مى روم
درد و لذّت دنیا، مثل برادر و خواهرى
نگاه رقت بارشان را از دور
به رویم مى اندازند
عشق خانگى از گوشه كلبه اش
سرك مى كشد تا نگاه گذرایش را
به من ببخشد
با چشم هاى مشتاق از میان دریچه قلبم
به اعماق دلِ دنیا خیره مى شوم
و احساس مى كنم كه دنیا با همه خوبى ها و بدى هایش
دوست داشتنى است
2009/11/18
ترانه هاى كوتاه و اشیاء كوچك
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment