2009/11/26

می روم پله پله

می روم
پله های تردید را یک به یک بالا
و آخر این همه پله
به کدام راه پله ختم خواهد شد
نمی دانم...
بی شک
بر فراز این همه تردید
ناقوسی
کلیسای جانم را
به لرزه می اندازد
و من ... مسافر گمشده
با شوق دیدن آسمان
اینهمه پله را
بی صدا می روم بالا
و همین بالا رفتن
خودش کافیست
برای آنکه از رخوت تکرار
بیرون کشیده شوم...

No comments:

Post a Comment