2009/11/13

به دنبال هایپر استار

امروز مثلا جمعه بود و طبق عادت همه مردم منم باید حداقل تا ساعت 10 صبح توی رختخواب می بودم و یه خواب خوش می دیدم که طبق معمول هر روز راس ساعت بیداری روزانه بیدار شدم و هر چقدر تلاش کردم که بتونم دوباره بخوابم فایده ای نداشت. یه دفه به فکرم رسید امروز که خیابون ها خلوته برم اتوبان گردی و خوش خوشک برم محل فروشگاه هایپر استار رو که شنیده بودم توی ستاری غربی است و از مدتها پیش وسوسه شده بودم یه روزی سری بزنم بهش رو پیدا کنم تا یه روز که بیکار و سر حال بودم برم اونجا ببینم این فروشگاه خارجی که تعریفش رو می کنن چه شکلیه !
این شد که خودم رو از رختخواب کندم و بلند شدم و چایی صبحانه خوردم و یه دوش گرفتم و ساعت 8 صبح از خونه زدم بیرون و یه راست رفتم سمت بزرگراه همت . زودتر از اونی که فکر می کردم وارد بزگراه شدم ! وسط های بزرگراه که رسیدم اونو خوشگل تر و تمیز تر از همیشه دیدم . جای جای بزرگراه رفتگر های شهرداری در حال تمیز کردن بزرگراه بودن . گل و گیاه و چمن های اطراف بزرگراه آب زده و تازه تر و زیباتر از همیشه بودن . در عرض یه ربع ساعت رسیدم جنت آباد و ستاری! خنده دار بود از کسی اونم کله ی سحر ِ روز جمعه بپرسم هایپر استار کجاست . آدرس کامل رو هم فراموش کرده بودم همراه خودم بیارم . حافظه هم که طبق معمول خوب کار نمی کرد که کل ادرس رو به خاطر بیاره ، این بود که از خیر هایپر استار گذشتم و به راه خودم ادامه دادم . به هر حال منطقه شو پیدا کرده بودم ، پیدا کردن خود فروشگاه مشکلی نبود . همینطور که ستاری غربی رو ادامه می دادم و با خودم می گفتم این طرف ها هم بد نیست واسه زندگی و حداقل خیلی بهتراز سرق تهرانه و داشتم یه حساب کتابهایی با خودم می کردم واسه آینده و اینکه اگه ادم بخواد هر صبح از سمت غرب واز توی بزرگراه به سمت شرق چقدر طول می کشه و ... که دیدم سر از اکباتان در آوردم . خواستم یه دوری میدون آزادی رو بزنم و برگردم سمت همت که چشمم به تابلویی افتاد که وسوسم کرد به اون سمت برم . یاد دوستی قدیمی و از یاد رفته افتادم که زمانی توی این منطقه خونه داشت. توی راه که می رفتم چشمم به کارخونه ها و محله های بی شکل و قواره ای افتاد که مجبورم کردن توی دلم با خودم بگم " تو هیچ وقت خوش سلیقه نبودی ، حتی در انتخاب محل زندگی " . خندم گرفت از اینکه دوباره توی دلم تکرار کردم ، تنها سلیقه ای که توی عمرش به خرج داده ، اونم بر حسب اتفاق ، آشنایی با من بوده !
وقتی رسیدم اونجا دیدم نه ، خیلی وحشتناک نیست ! ارتفاع خونه کم بود وخیابون ها و کوچه ها خلوت . شاید چون صبح جمعه بود اینقدر خلوت به نظر می رسید اما به پنجره ی خونه ها که نگاه می کردی و به لباس های آویزون شده از بالکن ها ، به خوبی فرهنگ مهاجر نشینی رو می تونستی ببینی. بدون اینکه راهمو به چپ و راست کج کنم مستقیم خیابون اصلی رفتم بالا و خواستم برم توی بزرگراه تهران کرج و برگردم سمت تهران که گفتم بزا یه دوری توی یکی از خیابون هاش بزنم . خیلی بد نبود. حداقل اگر از سمت اتوبان وارد منطقه شی خوب و قابل تحمله. خیلی نخواستم وقتم رو توی محله ی یه دوست قدیمی که مدتهاست از یاد رفته و فراموش شده تلف کنم وراهی ستاری شدم و رسیدم همت و بیمارستان میلاد که هوسم کرد بپیچم سمت چمران تا از اون بالا برم سمت خونه .

یه جورایی خیلی عالی بود. حس خیلی خوبی بود . اینکه در یک صبح گرم پاییزی اتوبانهای خلوت رو با صدای دلنشین موسیقی طی کنی و نگران ماشین ها و شلوغی و ترافیک نباشی و به هر چیزی که به فکرت می رسه فکر کنی .
همینطور سرخوش از حال ِ خوش بزرگراه گردی تابلو بابایی و جاده دماوند رو در پیش گرفتم که رسیدم به ازگل و خواستم از سمت پارک لویزان بیام خونه که اشتباهی رفتم توی محدوده ی لویزان و کوچه های شیان و حالم حسابی گرفته شد تا تونستم یه راهی پیدا کنم و خودم رو به سمت اتوبان بابایی برسونم . راستش شیان رو تا به حال ندیده بودم و یه جورایی دوست داشتم ببینم اینجا کجاست . همینطورکه دور خودم می پرخیدم چشمم به یه در بسیاررر بزرگ افتاد با دیوارهای قدیمی و بلند ِ حصار کشیده که جای جایش نوشته بودند عکسبردای ممنوع و توی انتهای باغ یه نظامی کشیک وایستاده بود ! هر چی دنبال تابلویی گشتم چیزی ندیدم و آخرش هم نفهمیدم چی بود اونجا . یکی از خونه های پادشاه اسبق بود یا حکام جدید. خونه های شیان قشنگ بودند و کوچه ها بسیار درهم و پیچ در پیچ و دریغ از یه خیابون بزرگی که بتونه آدم رو راهنمایی کنه به سمتی .
به هر بدبختی بود زیر چتر یه درخت تونستم یه تابلو با فلشی به سمت بابایی پیدا کنم و بیام توی جاده اصلی . کم کم تیر کشیدن پشت گوشم شروع شد و احساس کردم الانه که سردرد بگیرم و احساس خستگی می کردم که بعد از 2 ساعت بزرگراه گردی رسیدم نزدیکای خونه که دیدم دوستی همکار که از مدتها پیش قرار گذاشته بود یه روزی بیاد خونم اس ام اس داده خونه ای یا نه !

No comments:

Post a Comment