
2009/11/29
2009/11/28
هایپر استار 2
بالاخره امروز رفتم و هایپر استار رو از نزدیک دیدم . بسیار بزرگ ، بسیار شلوغ و بسیار خرت و پرت داشت . توصیه می کنم شما هم حتما برید و از نزدیک ببینیدش ، البته با جیب پر از پول نه مثل جیب من خالی . و صد البته یه روز وسط هفته و خلوت برید نه مثل امروز که جا واسه عبور کردن وجود نداشت ...
2009/11/26
می روم پله پله
می روم
پله های تردید را یک به یک بالا
و آخر این همه پله
به کدام راه پله ختم خواهد شد
نمی دانم...
بی شک
بر فراز این همه تردید
ناقوسی
کلیسای جانم را
به لرزه می اندازد
و من ... مسافر گمشده
با شوق دیدن آسمان
اینهمه پله را
بی صدا می روم بالا
و همین بالا رفتن
خودش کافیست
برای آنکه از رخوت تکرار
بیرون کشیده شوم...
2009/11/20
روز میلادم
ستارۀ من! نگاه کن...
باران همانگونه مغرور ، که بود ، روزهای آفتابیم را خراب می کند و برف همان سرد ، که بود ، نگاه ها را سرد تر می کند و قدم ها را تند
ستارۀ من ! نگاه کن ...
اینجا کسی شکستنم را زیر چرخه ی بازی بازیگران نمی بیند
حتی نمی شنود صدای فریاد ها و ضجه هایم را
ستارۀ من ! ببین
کسی صدای خرد شدن لاله ها را زیر پا جدی نمی گیرد
این نا مردمان چه آسان ـ به سادگی شکستن یک دل ـ دروغ می گویند
ستارۀ من ! گوش کن که می خوانم با دل شکسته :
اینجا کسی راست نمی گوید
اینجا دروغ و غرور رسم آدم هاست!
اینجا تاوان عشق
تاوان مهر
تاوان دوست داشتن
فاصله هاست
فاصله
درد و رنج
هیچکس نمی شنود صدای مهرم را
و نمی بیند رنگ محبتم را
ستارۀ من
دلم را شکست
در روز میلادم
.....
" حمزه سواعدی "
2009/11/19
دماوند
صبح وقت رفتن سر کار خیلی ناگهانی چشمم به قله های کوچک و بزرگ البرز افتاد که پر از برف شده بودند . خیلی سفید نبودند اما پوشیده از برف بودند . نمی دونم چرا تا به حال به فکرم نرسیده بود سری به دماوند بزنم . شاید به خاطر این بود که همه ی دیدن ها رو گذاشته بودم واسه بهار و تابستون . امروز عجیب هوسم کرد برم دماوند رو از نزدیک ببینم . نمی دونم چرا ، شاید به خاطر این بود که فکر می کردم دیدنش . ..
وقت برگشتن از سر کار فراموش کرده بودم عشق و دماوند و........ تا اینکه به خروجی شهر رسیدم که یه دفه یاد دماوند افتادم و اینکه صبح قرار گذاشته بودم از این پیچ برم سمت فیروزکوه و دماوند .
هوا آفتابی تر از اونی بود که نگران بارون و برف جاده باشم . جاده زیبایی بود . شبیه اون جاده های کوهستانی که توی فیلم ها می بینی . خبری از ترافیک جاده ای نبود که من هر روز شاهدش هستم . یه جورایی اول کاری عاشق جاده ی دماوند شدم .از اون جاده هایی که دل آدم می خواد ساعت ها درش رانندگی کنه و خیره به مناظر و جاده و . . . در گذشته اینطور دقیق بهش نگاه نکرده بودم . همینطور که به سمت چپ و راستم نگاه می کردم یه دفه چشمم به تابلویی افتاد که نوشته بود 10 کیلومتر !!! باورم نمی شد اینقدر نزدیک باشم . آخه با خودم فکر می کردم یه یک ساعتی باید برم سمت فیروز کوه .
شهر دماوند هم به زیبایی جاده ش بود ! بالاخره بعد از 2 ماه یه زمین نسبتا هموار و چن تا خیابون عریض توی این خطه دیدم . شهری بسیار خلوت تر از اون چیزی که توی این دوماهی توی شهرهای بین جاده ای دیده بودم . و البته بدون 72 ملت آدم های مهاجر. شایدم اگر بودند اونقدرا نبودند که به چشم بیان. نرسیده به خروجی شهر یه رودخونه بود با درخت های زیاد که شاخ وبرگ رنگ و وارنگشون منظره ی فوق العاده قشنگی رو ساخته بود. همین جا بود که یه آه و افسوسی از نهادم در اومد که نگو . اینکه کاش این شهر رو انتخاب کرده بودم . فقط واسه 5 دقیقه راه !!! آخه وقت برگشتن فقط 5 دقیقه طول کشید تا رسیدم به محل کارم !
از رودخونه که بگذری دیگه تقریبا شهر تموم می شه و باید بتونی دماوند رو به تمامی پهنا ببینی ، اما من هر چی نگاه می کردم دماوندی که 5 سال پیش دیده بودم و عکس زیبایی هم ازش گرفته بودم رو ندیدم . آسمون روی کوه ها تقریبا ابری بود و نمی شد فهمید کدوم یکی از این کوه ها دماونده. بالاخره ماشین رو کشیدم کنار جاده و از یه اقای گردو فروشی سراغ قله دماوند رو گرفتم که دیدم با نگاه چنان دقیق مسیردماوند رو واسم روی هوا کشید که انگار یه خط کش همراه داشت !
وقت برگشتن با خودم می گفتم ، دماوند هم جای خوبیه واسه زندگی ، مگه نه ؟ اگر قبلا دماوند رو دیده بودم شاید ...
یعنی من می تونستم با سرمای دماوند کنار بیام !!!؟
2009/11/18
من و آسمون
ترانه هاى كوتاه و اشیاء كوچك
امروز صبح به یادم مى آیند
انگار در قایقى روى جویبارى شناورم
و از میان هر دو ساحلِ دنیا عبور مى كنم
هر منظره كوچكى آهى مى كشد و مى گوید «من دارم مى روم
درد و لذّت دنیا، مثل برادر و خواهرى
نگاه رقت بارشان را از دور
به رویم مى اندازند
عشق خانگى از گوشه كلبه اش
سرك مى كشد تا نگاه گذرایش را
به من ببخشد
با چشم هاى مشتاق از میان دریچه قلبم
به اعماق دلِ دنیا خیره مى شوم
و احساس مى كنم كه دنیا با همه خوبى ها و بدى هایش
دوست داشتنى است
2009/11/14
مهربانی
مرد خردمندى در كوهستان سفر مى كرد كه سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا كرد. روز بعد به مسافرى رسید كه گرسنه بود.
مرد خردمند كیفش را باز كرد تا در غذایش با مسافر شریك شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در كیف مرد خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست كه آن سنگ را به او بدهد....
مردخردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این كه شانس به او روى كرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست كه جواهر به قدرى با ارزش است كه تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى كند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، مرد خردمند را پیدا كند. بالاخره هنگامى كه او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فكر كردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید كه چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده كه به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى!»
2009/11/13
به دنبال هایپر استار
امروز مثلا جمعه بود و طبق عادت همه مردم منم باید حداقل تا ساعت 10 صبح توی رختخواب می بودم و یه خواب خوش می دیدم که طبق معمول هر روز راس ساعت بیداری روزانه بیدار شدم و هر چقدر تلاش کردم که بتونم دوباره بخوابم فایده ای نداشت. یه دفه به فکرم رسید امروز که خیابون ها خلوته برم اتوبان گردی و خوش خوشک برم محل فروشگاه هایپر استار رو که شنیده بودم توی ستاری غربی است و از مدتها پیش وسوسه شده بودم یه روزی سری بزنم بهش رو پیدا کنم تا یه روز که بیکار و سر حال بودم برم اونجا ببینم این فروشگاه خارجی که تعریفش رو می کنن چه شکلیه !
این شد که خودم رو از رختخواب کندم و بلند شدم و چایی صبحانه خوردم و یه دوش گرفتم و ساعت 8 صبح از خونه زدم بیرون و یه راست رفتم سمت بزرگراه همت . زودتر از اونی که فکر می کردم وارد بزگراه شدم ! وسط های بزرگراه که رسیدم اونو خوشگل تر و تمیز تر از همیشه دیدم . جای جای بزرگراه رفتگر های شهرداری در حال تمیز کردن بزرگراه بودن . گل و گیاه و چمن های اطراف بزرگراه آب زده و تازه تر و زیباتر از همیشه بودن . در عرض یه ربع ساعت رسیدم جنت آباد و ستاری! خنده دار بود از کسی اونم کله ی سحر ِ روز جمعه بپرسم هایپر استار کجاست . آدرس کامل رو هم فراموش کرده بودم همراه خودم بیارم . حافظه هم که طبق معمول خوب کار نمی کرد که کل ادرس رو به خاطر بیاره ، این بود که از خیر هایپر استار گذشتم و به راه خودم ادامه دادم . به هر حال منطقه شو پیدا کرده بودم ، پیدا کردن خود فروشگاه مشکلی نبود . همینطور که ستاری غربی رو ادامه می دادم و با خودم می گفتم این طرف ها هم بد نیست واسه زندگی و حداقل خیلی بهتراز سرق تهرانه و داشتم یه حساب کتابهایی با خودم می کردم واسه آینده و اینکه اگه ادم بخواد هر صبح از سمت غرب واز توی بزرگراه به سمت شرق چقدر طول می کشه و ... که دیدم سر از اکباتان در آوردم . خواستم یه دوری میدون آزادی رو بزنم و برگردم سمت همت که چشمم به تابلویی افتاد که وسوسم کرد به اون سمت برم . یاد دوستی قدیمی و از یاد رفته افتادم که زمانی توی این منطقه خونه داشت. توی راه که می رفتم چشمم به کارخونه ها و محله های بی شکل و قواره ای افتاد که مجبورم کردن توی دلم با خودم بگم " تو هیچ وقت خوش سلیقه نبودی ، حتی در انتخاب محل زندگی " . خندم گرفت از اینکه دوباره توی دلم تکرار کردم ، تنها سلیقه ای که توی عمرش به خرج داده ، اونم بر حسب اتفاق ، آشنایی با من بوده !
وقتی رسیدم اونجا دیدم نه ، خیلی وحشتناک نیست ! ارتفاع خونه کم بود وخیابون ها و کوچه ها خلوت . شاید چون صبح جمعه بود اینقدر خلوت به نظر می رسید اما به پنجره ی خونه ها که نگاه می کردی و به لباس های آویزون شده از بالکن ها ، به خوبی فرهنگ مهاجر نشینی رو می تونستی ببینی. بدون اینکه راهمو به چپ و راست کج کنم مستقیم خیابون اصلی رفتم بالا و خواستم برم توی بزرگراه تهران کرج و برگردم سمت تهران که گفتم بزا یه دوری توی یکی از خیابون هاش بزنم . خیلی بد نبود. حداقل اگر از سمت اتوبان وارد منطقه شی خوب و قابل تحمله. خیلی نخواستم وقتم رو توی محله ی یه دوست قدیمی که مدتهاست از یاد رفته و فراموش شده تلف کنم وراهی ستاری شدم و رسیدم همت و بیمارستان میلاد که هوسم کرد بپیچم سمت چمران تا از اون بالا برم سمت خونه .
همینطور سرخوش از حال ِ خوش بزرگراه گردی تابلو بابایی و جاده دماوند رو در پیش گرفتم که رسیدم به ازگل و خواستم از سمت پارک لویزان بیام خونه که اشتباهی رفتم توی محدوده ی لویزان و کوچه های شیان و حالم حسابی گرفته شد تا تونستم یه راهی پیدا کنم و خودم رو به سمت اتوبان بابایی برسونم . راستش شیان رو تا به حال ندیده بودم و یه جورایی دوست داشتم ببینم اینجا کجاست . همینطورکه دور خودم می پرخیدم چشمم به یه در بسیاررر بزرگ افتاد با دیوارهای قدیمی و بلند ِ حصار کشیده که جای جایش نوشته بودند عکسبردای ممنوع و توی انتهای باغ یه نظامی کشیک وایستاده بود ! هر چی دنبال تابلویی گشتم چیزی ندیدم و آخرش هم نفهمیدم چی بود اونجا . یکی از خونه های پادشاه اسبق بود یا حکام جدید. خونه های شیان قشنگ بودند و کوچه ها بسیار درهم و پیچ در پیچ و دریغ از یه خیابون بزرگی که بتونه آدم رو راهنمایی کنه به سمتی .
به هر بدبختی بود زیر چتر یه درخت تونستم یه تابلو با فلشی به سمت بابایی پیدا کنم و بیام توی جاده اصلی . کم کم تیر کشیدن پشت گوشم شروع شد و احساس کردم الانه که سردرد بگیرم و احساس خستگی می کردم که بعد از 2 ساعت بزرگراه گردی رسیدم نزدیکای خونه که دیدم دوستی همکار که از مدتها پیش قرار گذاشته بود یه روزی بیاد خونم اس ام اس داده خونه ای یا نه !
2009/11/12
آدمها
2009/11/11
بهانه جوئی های بچگی
2009/11/10
حکایت آدمیزاد
آدمیزاد یه وقتهایی در دههی بیست، سی، چهل و پنجاه زندگیش بچه میشه و شبها تا خودِ صبح خوابش نمیبره. رفیق ماه و همنشین جیرجیرکها میشه و ساعتها رو هی تیک میزنه تا خورشید طلوع کنه و صبح بشه و ساعتش رو دستش کنه تا دو تایی با هم عشـ. ـقـ.ـبازی کنند.
راستش حکایت غریبی داره این آدمیزاد. این همه آدم و این همه تنهایی که هیچ وقت به مساوات تقسیم نشده. شاید باید ترسید از این روزهایی که از کنار عابرهای پیاده رد می شیم و نگاه هیچ عابری برامون آشنا نیست. شاید باید ترسید از این همه آدمی که هیچ وقتی نگاهشون تو نگاهت گره نمیخوره. شاید باید ترسید از این حضور و هجوم جدی اشیاء که داره جای خالی آدمها رو پُر میکنه. شاید باید ترسید از این روزهایی که یه ساعت مچی بند مشکی گِس میشه تنها رفیق روزها و شبهات چون حالا دیگه میدونی بر خلاف آدمها، هیچ کدوم از عقربههای این رفیق جدید، هیچ وقتی بهت دروغ نمیگن . . .
2009/11/06
تهران
از شلوغی تهران بدم میاد
از ترافیک تهران بدم میاد
از ساختمونهای بلند تهران بدم میاد
از زندگی کردن در تهران بدم میاد
از تنهایی توی تهران بدم میاد
هیچ چیز تهران واسم جذابیتی نداره
وقتی برای رسیدن به یک مکان باید ساعتها در گرما و سرما پشت ترافیک بمونی
غصم می گیره وقتی می بینم مجبورم تهران زندگی کنم
دلم برای زمینهای وسیع بیابون تنگ شده . . .
تهران واسم شده عین یه قفس
قفسی که هیچ آسایش و آرامشی توش نیست . . .
2009/11/03
زمان
«زمان آدمها را دگرگون میکند اما تصویری را که از ایشان داریم ثابت نگه میدارد. هیچ چیزی دردناکتر از این تضاد میان دگرگونی آدمها و ثبات خاطره نیست.»
گزیدهای از " در جستجوی زمان از دست رفته"
مارسل پروست
2009/11/02
کیفر
ساعت یک و نیم بامداده و من به جرم اینکه بعد از ظهر در اوج خستگی فقط یک ساعت خوابم برده دارم کیفر می بینم و 3 ساعته که تلاش می کنم بخوابم اما نتونستم ! تعجبم از اینکه مدتهاست سیستم قبلی خواب من به هم خورده و من مثل یه بچه ی خوب راس ساعت 10و نیم به سمت تختم می رم و 11 نشده خواب ِ خوابم . اما امشب با وجود تمام خستگی کا ر ومسافرت این هفته و 16 ساعت رانندگی که هنوز پشت گردنم بد جوری درد می کنه و آروم نشده ، دیگه این یه ساعت نباید کیفر بدنبال خودش می داشت و من مثل هر شب باید خوابم می برد! موندم فردا صبح زود چطوری از رختخواب بیام بیرون .






