
آنقدر احساست می کنم ...
که در نگاه آرامت ،تلاطم قلب مضطربت را گواهی می دهم
و در آرامی حرف هایت ، فریاد را می شنوم
آنقدراحساست می کنم ...
که از نگفته هایت خلاصه می گویم
و از ندیده هایت بر بوم نقاشی ، نقش می زنم
آنقدر احساست میکنم
که بغض پنهانت در اشک های من می ترکد
و از نگاهت خستگی وجودت را حس میکنم
و از خستگیت می شکنم
آنقدر احساست می کنم ...
که در هاله ی اطرافت رنگ می بازم و به هنگامی که همدوش تو می آیم
می فهمم قدم هایت بی آرامش اند
آنقدراحساست میکنم ...
که پریشانی، و در ظاهر دل آرامی
احساست می کنم
. . .