2009/09/26

پاییز



خشاخش برگهای زرد
صدای پاییز بود
و آغاز بستن پنجره ها
کوچه تنها می شد
با سوتهای بی وقت عشق
و تدارکی ازلی در کار بود
تا حادثه ی عشق
در برخوردی ساده
میان بادهای گیج پاییزی
چشمان ما را تر کند
.

2009/09/12

...
سُبْحانَکَ یا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنا مِنَ النّارِ یا رَبِّ

منزهى تو، اى که نیست معبودى جز تو، فریاد فریاد ، بِرَهان ما را از آتش اى پروردگار


2009/09/03

کاشکی



کاشکی منم یکی از این گنجشک ها بودم و بی خبر ازهر اتفاقی توی این دنیا برای لحظه ای چشم هام رو می بستم و به خواب می رفتم .
راستی
روی درختای تهران هم گنجشک دیده می شه که من گاهی به هوای گنجشک های حیاط خونمون سر به سمت درختها بلند کنم ؟
یادمه سفرهند که رفته بودیم نمی دونم به چه علت ولی خیلی یاد گنجشک ها افتاده بودم . از همراهانم سوال می کردم شما اینجا گنشجک ندیدین؟ آخه نه که از کوچیکی قصه ی طوطی و بازرگان واسمون زیاد تکرار شده بود همش فکر می کردم باید توی هندوستان فقط پرنده های رنگا رنگ ببینم . و البته که ما زیاد چشممون به این پرنده های رنگا رنگ نیافتاد ! فقط زمانی که برای دیدن باغ زیبا و آرامگاه اکبر شاه رفته بودیم چشممون به جمال طاووس و بعضی پرنده ها ی رنگارنگ و آهوهایی افتاد که توی باغ آزادانه واسه خودشون می چرخیدن و البته همین جا بود که برای اولین بار سنجاب ُ که فقط توی کارتونها و برنامه های مستند تلوزیون دیده بودیم روهم از نزدیک دیدیم . جالب بودند. اصلا فکر نمی کردم در عالم واقعیت سنجاب ها اینقدر کوچیک باشن ! از در وردی که وارد باغ می شدی پر بود از این سنجاب های کوچیک که وول می خوردند زیر دست پای توریست هایی که دسته دسته در حال عکس گرفتن بودند. توی همین باغ بود که برای اولین بار تعجب کردم از اینکه میمون ها چقدرررررر به ما آدم ها شبیهن !!! بعد از اینکه از داخل ساختمون دیدن کردیم و اومدیم داخل حیاط ، رفتیم سمت حیونها که چشممون به دسته های آهو افتاد که واسه خودشون گشت و گذار می کردن داخل چمن هایی که روی اونها گل های زرد شبدر مانند قشنگی به صورت دسته ای و یکجا روئیده بود . منظره ی قشنگی بود و ما رو محو تماشای خودش کرده بود. هنوز سیراب تماشا ی این منظره نشده بودیم که یک عکاس هندی از فرصت استفاده کرد و سراغ ما اومد و وادارمون کرد که عکس یادگاری بگیرم. نمی دونم چرا در هر مکان تاریخی و تفریحی هند که می رفتیم با وجود اینکه همه آدم ها با خودشون دوربین داشتند ولی بالاخره تسلیم این عکاس های هندی می شدن و یه عکس یادگاری با دوربین اونها می گرفتن !
همینطور که داشتیم زاویه رو انتخاب می کردیم واسه ایستادن یکی دوتا میمون اومدن سمت ما . عکاسه که فرصت رو غنیمت شمرده بود تا عکس هنری تری بندازه پیشنهاد کرد که یه ذره به میمون ها خوراکی بدیم تا اونها هم بیان کنارما بایستن . ما هم که دربست گوش به فرمان عکاسه شده بودیم پیشنهادشو قبول کردیم اما از اون جایی که خوراکی همراه نداشتیم به عکاسه نگاه کردیم که زحمت این کار به گردن خودشه .عکاسه هم که از قبل انگارجیبش رو پر کرده بود از خوراکی واسه اینکار، یه ذره خوراکی در آورد و یک راست ریخت توی کف دست من !!! یه دفه دیدم یکی از میمونها پرید طرف منو و دستشو دراز کرد و خوراکی رو از دست من قاپید. من که از برخورد ناخن های میمون ترسیده بودم یه دفه کشیدم خودمو عقب که به توصیه ی عکاس دوباره با ترس و لرزدستمو دراز کردم سمت میمونه و اینبار هر دو یعنی من و میمون با توافق با هم کنار اومدیم و و میمون دوستانه تر از دفه ی قبل دستشو دراز کرد طرف من. وای که چقدر دست میمون و گرمای بدن میمون به انسان شبیه بود! همونجا بود که ایمان آوردم به اینکه بی خود نبوده اجداد گرام ما یعنی همون آدم های نئاندرتال و غیره به چه علت اسکلت بدنشون و قیافه شون بسیار شبیه این موجود بوده . به نظر من که حتما عمو زاده های هم بودن و گرنه اینقدر شباهت ... ایندفه از میمونه زیاد نترسیدم، آخه من از بچگی با میمون ها غرابت دیربنه ای دارم . قدیمی ترین خاطره دوران کودکیم که به خاطرم مونده بر می گرده به همین اقا یا خانم میمونه . این قسمت خاطره رو خوب یادمه که هنوز پستونک می خوردم که منو برده بودن باغ وحش واسه دیدن حیونها و رسیده بودیم جلو قفس میمونها که ناگهان یه میمون از میون بقیه به سرعت اومد جلو و پستونکی که به گردن من آویخته شده بود رو کند و برد واسه بچه ش و داد منو هوا کرد ...
ناگفته نماند که در کنار پرندگانو طاووس ها و آهوهای زیبای این باغ که واسه خودشون توی چمن های زیبای باغ می خرامیدن اگه چرخی می زدی دور ساختمون یا همون آرامگاه اکبر شاه زوج های دلداه ی جوون زیادی رو می دیدی که دور از هیاهوی شهر توی خلوت و سکوت پشت باغ نشسته بودن توی رواق ها و دل می دادن و قلوه می گرفتن !
داشتم از گنجشک ها می گفتم ... روزهای آخر سفرمون توی دهلی بود که چشممون به جمال خیل عظیمی از گنجشک ها روشن شد. البته بازم در همون میدونی که گنجشک ها رو دیدیم فراوان میمون توی محله واسه خودشون می چرخیدن و از دیوارها بالا و پایین می رفتن ! خب البته این چیزها توی هند زیاد تعجب نداره . وقتی شما توی پارک می بینین گاو ها واسه خودشون پرسه می زنن و کسی به کارشون کاری نداره ، دیگه دیدن میمون ها هم که از دیگر خدایان اونها می باشن جای تعجب نداره ...

2009/09/02

امید دورم



آنقدر احساست می کنم ...
که در نگاه آرامت ،تلاطم قلب مضطربت را گواهی می دهم
و در آرامی حرف هایت ، فریاد را می شنوم


آنقدراحساست می کنم ...
که از نگفته هایت خلاصه می گویم
و از ندیده هایت بر بوم نقاشی ، نقش می زنم


آنقدر احساست میکنم
که بغض پنهانت در اشک های من می ترکد
و از نگاهت خستگی وجودت را حس میکنم
و از خستگیت می شکنم


آنقدر احساست می کنم ...
که در هاله ی اطرافت رنگ می بازم و به هنگامی که همدوش تو می آیم
می فهمم قدم هایت بی آرامش اند


آنقدراحساست میکنم ...
که پریشانی، و در ظاهر دل آرامی


احساست می کنم
. . .

2009/09/01

خط نوشته ها


به نظرم و اونطور که شواهد می گن خط نوشته های وبلاگ من باید خیلی ریز بوده باشند برای خواننده و من خبر نداشتم از این مطلب تا حالا ! چن روز پیش دوستم بهم تذکر داد و گفت این چه خطیه ، آدم کور می شه تا بخواد یه متنی رو بخونه. حقیقت هم داشت. حداقل توی کامپیوتر اون نوشته ها خیلی ریز بودند. ولی چون دیدم توی کامپیوتر من درشت تر و خواناترن خیلی توجه نکردم به این مطلب ، تا اینکه امشب از یه کامپیوتر دیگه نگاه کردم به نوشته ها، دیدم واقعا ریزند. به هر حال از امشب با وجود اینکه اصلا خوشم نمیاد ولی مجبورم با خط درشت تری بنویسم.
عجیبه ، ولی خط نوشته ها توی کامپیوتر من خیلی خوانا و معمولیه !