باید کم کم عادت بدم خودموبه دل کندن ازوطن و دل بسپارم به دیارغربت و بیگانگی
باید کم کم عادت بدم خودموبه دل کندن از خورشید همیشه درخشان و شبای زیبا و آسمون پرستاره ی کویرو عادت کنم به هوای مه آلود و دود گرفته وآسمون بی ستاره ی تهران که از هر جای اون نگاه کنی نمی تونی آسمونو زیبا ببینی و خورشیدُ درخشان
باید کم کم عادت بدم خودموبه دل کندن از سکوت و آرامش کویروعادت کنم به شنیدن صدای داد و بیداد و قیل و قال مردم و خودمو بسپارم به شلوغی تهران
باید کم کم عادت بدم خودمو به دل کندن ازنشستن کنار باغچه ی پرگل و ریحون وسایه ی چتردرختای حیاط و عادت کنم به تاریکی راه روهای آپارتمانهاو خونه های تنگ و تاریک و سرد و بی روح ِ تهران
باید کم کم عادت بدم خودموبه دل کندن از دوستی ها و همسایگی ها و سلام و احوالپرسی ها و خودمو بسپارم به تنهایی اتاق و غریبگی همسایه و انگشت شمار کردن دوستان
نمی دونم می تونم طاقت بیارم این همه رو یا نه . . .
شاید اگر . . .
اما . . .
تهران هم همچین بد نیست!
ReplyDeleteولی واقعا به خوبیه آسمون صاف کویری و باغچه ی پر ریحون نیست
آخ که من عاشق یه زندگیم با کلی درخت و باغچه و هوای تمیز و....
خدا کنه تهران همینطوری که شما می گید خوب باشه. وگرنه من و تنهایی و دیوارهای اتاق هرسه با هم دق می کنیم !
ReplyDeleteهمیشه جای جدید آدم های جدید هم همراه داره که باعث میشه آدم از تنهایی درآد به شزطی که آدم ش رو درست انتخاب کنه.
ReplyDeleteالبته خود من در دنیای حقیق تنهام و خودم و در و دیوار اناقم ولی در این دنیای مجازی کلی دوست خوب دارم که همه جا می تونم با خودم ببرمشون