2009/08/02
سرودی برای بوی هیزم
دير هنگام كه ستارگان
بى هيچ پوششى از ابر در هواى خنك
مى درخشيدند، در ِ خانه ام را باز كردم .
اقيانوس
در دلِ شب
چهار نعل مى تاخت .
بوى تندِ
هيزم آماده
مثل دستى
از ميان تاريكىِ خانه
بيرون خزيد .
بو ديدنى بود
انگار
درخت
زنده بود .
انگار هنوز قلبش مى تپيد .
ديدنى
مثل يك لباس .
ديدنى
مثل يك شاخه ى شكسته .
قدم زنان
به درونِ خانه
پاى نهادم
به آن
تاريكىِ معطر .
در خود احاطه اش كرده بود .
بيرون
نقطه هاى آسمان
مثل سنگ هاى مغناطيسى
برق مى زدند ،
و بوى هيزم
قلبم را نوازش كرد
مثل انگشتانى ،
مثل ياسمن
مثل بعضى خاطره ها .
بوى برگ هاىِ نوك تيزِ
كاج نبود ،
نه ،
پارگى پوستِ
او كاليپتوس نبود
و نيز
عطر
تاكستانِ سرسبز
بلكه
چيزى راز آميزتر بود
زيرا آن بو
تنها يك بار ،
تنها يك بار ،
پديد آمد
و آنجا، از ميان همه ى چيزهايى كه
روى زمين ديده بودم ،
در خانه ىِ
خودم ، شب هنگام ، كنار درياى زمستانى،
آنجا رايحه ىِ
زيباترين رُزها
چشم انتظار من بود ،
قلبِ جريحه دارِ زمين ،
چيزى
كه مثل موج
مرا در خود گرفت
از زمان
رهايى يافت
و در درونم گم شد
به هنگامى كه دروازه ىِ شب را
گشودم .
" پابلو نرودا "
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment