2009/12/29

سکوت


سكوت زیبا ترین حرفی است
كه برای دیدن و ندیدن ...
خواستن و نخواستن ...
بودن و
نبودن میشه گفت ...
گفتنی ترین واژه برای ناگفتنی ترین لحظه ها
و آسون ترین كلمه برای سخت ترین جمله هاست ...
سكوت ساده ترین پاسخ برای سوال های پیچیده است
سكوت روشن ترین صدا برای تاریك ترین سكوت
سكوت بهانه ی موجهی است برای
آمدن
برای رفتن ...
و گاه سكوت پر از صداست ...
سكوت می كنم ...
سكوتم از رضایت نیست
حجمی بزرگ از فریاد است ...
كه فرصتی برای حضور نیافته

2009/12/12

2009/12/08

و چراغ شب یلدای كسی باش گلم

وطلوع

و سحر

و غروب

و اثر

و چراغ شب یلدای كسی باش گلم!

و بهار

و نسیم

و نگار

وندیم

و دل آرام و تمنای كسی باش گلم!

ابر شو،باران باش

برف كوهستان باش

یاری پنهان باش

چشمه جاری صحرای كسی باش گلم!

زندگی دریایی ست پرتلاطم،پر موج

گاه موجی آرام

گاه موجی در اوج

با دلی دریایی

زورق و ساحل دریای كسی باش گلم!

اختری كن هر شب

خاوری كن هر روز

ماه و خورشید كسی

قهرمان غم و كم های كسی باش گلم!

جرسی...

نفسی...

و مسیحای كسی باش گلم!

(مجتبی كاشانی)

2009/11/29





2009/11/28

هایپر استار 2


بالاخره امروز رفتم و هایپر استار رو از نزدیک دیدم . بسیار بزرگ ، بسیار شلوغ و بسیار خرت و پرت داشت . توصیه می کنم شما هم حتما برید و از نزدیک ببینیدش ، البته با جیب پر از پول نه مثل جیب من خالی . و صد البته یه روز وسط هفته و خلوت برید نه مثل امروز که جا واسه عبور کردن وجود نداشت ...

2009/11/26

می روم پله پله

می روم
پله های تردید را یک به یک بالا
و آخر این همه پله
به کدام راه پله ختم خواهد شد
نمی دانم...
بی شک
بر فراز این همه تردید
ناقوسی
کلیسای جانم را
به لرزه می اندازد
و من ... مسافر گمشده
با شوق دیدن آسمان
اینهمه پله را
بی صدا می روم بالا
و همین بالا رفتن
خودش کافیست
برای آنکه از رخوت تکرار
بیرون کشیده شوم...

2009/11/20

روز میلادم

تقدیم به او که برای بازی آمد و برای بازی رفت
نه لاجرم و ناگزیر : تقدیم به خودم ...

ستارۀ من! نگاه کن..
.
کسی دغدغه های بزرگ قلب شکسته ی کوچکم را نمی داند
باران همانگونه مغرور ، که بود ، روزهای آفتابیم را خراب می کند و برف همان سرد ، که بود ، نگاه ها را سرد تر می کند و قدم ها را تند
ستارۀ من ! نگاه کن ...
اینجا کسی شکستنم را زیر چرخه ی بازی بازیگران نمی بیند
حتی نمی شنود صدای فریاد ها و ضجه هایم را
ستارۀ من ! ببین
کسی صدای خرد شدن لاله ها را زیر پا جدی نمی گیرد
این نا مردمان چه آسان ـ به سادگی شکستن یک دل ـ دروغ می گویند
ستارۀ من ! گوش کن که می خوانم با دل شکسته :
اینجا کسی راست نمی گوید
اینجا دروغ و غرور رسم آدم هاست!
اینجا تاوان عشق
تاوان مهر
تاوان دوست داشتن
فاصله هاست
فاصله
درد و رنج
هیچکس نمی شنود صدای مهرم را
و نمی بیند رنگ محبتم را
ستارۀ من
دلم را شکست
در روز میلادم
.....
" حمزه سواعدی "

2009/11/19

دماوند


هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدررر نزدیک جایی باشم که خیلی ها عاشقش هستند!
امروز تازه فهمیدم که در یک قدمی رقیب خاطرات گذشته ی خودم هستم !
صبح وقت رفتن سر کار خیلی ناگهانی چشمم به قله های کوچک و بزرگ البرز افتاد که پر از برف شده بودند . خیلی سفید نبودند اما پوشیده از برف بودند . نمی دونم چرا تا به حال به فکرم نرسیده بود سری به دماوند بزنم . شاید به خاطر این بود که همه ی دیدن ها رو گذاشته بودم واسه بهار و تابستون . امروز عجیب هوسم کرد برم دماوند رو از نزدیک ببینم . نمی دونم چرا ، شاید به خاطر این بود که فکر می کردم دیدنش . ..
وقت برگشتن از سر کار فراموش کرده بودم عشق و دماوند و........ تا اینکه به خروجی شهر رسیدم که یه دفه یاد دماوند افتادم و اینکه صبح قرار گذاشته بودم از این پیچ برم سمت فیروزکوه و دماوند .
هوا آفتابی تر از اونی بود که نگران بارون و برف جاده باشم . جاده زیبایی بود . شبیه اون جاده های کوهستانی که توی فیلم ها می بینی . خبری از ترافیک جاده ای نبود که من هر روز شاهدش هستم . یه جورایی اول کاری عاشق جاده ی دماوند شدم .از اون جاده هایی که دل آدم می خواد ساعت ها درش رانندگی کنه و خیره به مناظر و جاده و . . . در گذشته اینطور دقیق بهش نگاه نکرده بودم . همینطور که به سمت چپ و راستم نگاه می کردم یه دفه چشمم به تابلویی افتاد که نوشته بود 10 کیلومتر !!! باورم نمی شد اینقدر نزدیک باشم . آخه با خودم فکر می کردم یه یک ساعتی باید برم سمت فیروز کوه .
شهر دماوند هم به زیبایی جاده ش بود ! بالاخره بعد از 2 ماه یه زمین نسبتا هموار و چن تا خیابون عریض توی این خطه دیدم . شهری بسیار خلوت تر از اون چیزی که توی این دوماهی توی شهرهای بین جاده ای دیده بودم . و البته بدون 72 ملت آدم های مهاجر. شایدم اگر بودند اونقدرا نبودند که به چشم بیان. نرسیده به خروجی شهر یه رودخونه بود با درخت های زیاد که شاخ وبرگ رنگ و وارنگشون منظره ی فوق العاده قشنگی رو ساخته بود. همین جا بود که یه آه و افسوسی از نهادم در اومد که نگو . اینکه کاش این شهر رو انتخاب کرده بودم . فقط واسه 5 دقیقه راه !!! آخه وقت برگشتن فقط 5 دقیقه طول کشید تا رسیدم به محل کارم !
از رودخونه که بگذری دیگه تقریبا شهر تموم می شه و باید بتونی دماوند رو به تمامی پهنا ببینی ، اما من هر چی نگاه می کردم دماوندی که 5 سال پیش دیده بودم و عکس زیبایی هم ازش گرفته بودم رو ندیدم . آسمون روی کوه ها تقریبا ابری بود و نمی شد فهمید کدوم یکی از این کوه ها دماونده. بالاخره ماشین رو کشیدم کنار جاده و از یه اقای گردو فروشی سراغ قله دماوند رو گرفتم که دیدم با نگاه چنان دقیق مسیردماوند رو واسم روی هوا کشید که انگار یه خط کش همراه داشت !
بله . . . قله کاملا زیر ابر بود ...
وقت برگشتن با خودم می گفتم ، دماوند هم جای خوبیه واسه زندگی ، مگه نه ؟ اگر قبلا دماوند رو دیده بودم شاید ...
یعنی من می تونستم با سرمای دماوند کنار بیام !!!؟



2009/11/18

من و آسمون




3 ساعتی می شه که من و آسمون رفیق هم شدیم و دلامونو به هم دادیم . نمی دونم ، شاید به خاطر اینه که دلای هر دومون بارونیه . آسمون منتظره که چشای من به خواب بره و من منتظرم قطرات بارون از تب و تاب بایسته .
عجیبه که هر دو هنوز .........

ترانه هاى كوتاه و اشیاء كوچك

امروز صبح به یادم مى آیند
انگار در قایقى روى جویبارى شناورم
و از میان هر دو ساحلِ دنیا عبور مى كنم
هر منظره كوچكى آهى مى كشد و مى گوید «من دارم مى روم
درد و لذّت دنیا، مثل برادر و خواهرى
نگاه رقت بارشان را از دور
به رویم مى اندازند
عشق خانگى از گوشه كلبه اش
سرك مى كشد تا نگاه گذرایش را
به من ببخشد
با چشم هاى مشتاق از میان دریچه قلبم
به اعماق دلِ دنیا خیره مى شوم
و احساس مى كنم كه دنیا با همه خوبى ها و بدى هایش
دوست داشتنى است

2009/11/14

مهربانی

مهربانی همیشه ارزشمندتر است

مرد خردمندى در كوهستان سفر مى كرد كه سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا كرد. روز بعد به مسافرى رسید كه گرسنه بود.
مرد خردمند كیفش را باز كرد تا در غذایش با مسافر شریك شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در كیف مرد خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست كه آن سنگ را به او بدهد....
مردخردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این كه شانس به او روى كرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست كه جواهر به قدرى با ارزش است كه تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى كند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، مرد خردمند را پیدا كند. بالاخره هنگامى كه او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فكر كردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید كه چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده كه به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى!»

2009/11/13

به دنبال هایپر استار

امروز مثلا جمعه بود و طبق عادت همه مردم منم باید حداقل تا ساعت 10 صبح توی رختخواب می بودم و یه خواب خوش می دیدم که طبق معمول هر روز راس ساعت بیداری روزانه بیدار شدم و هر چقدر تلاش کردم که بتونم دوباره بخوابم فایده ای نداشت. یه دفه به فکرم رسید امروز که خیابون ها خلوته برم اتوبان گردی و خوش خوشک برم محل فروشگاه هایپر استار رو که شنیده بودم توی ستاری غربی است و از مدتها پیش وسوسه شده بودم یه روزی سری بزنم بهش رو پیدا کنم تا یه روز که بیکار و سر حال بودم برم اونجا ببینم این فروشگاه خارجی که تعریفش رو می کنن چه شکلیه !
این شد که خودم رو از رختخواب کندم و بلند شدم و چایی صبحانه خوردم و یه دوش گرفتم و ساعت 8 صبح از خونه زدم بیرون و یه راست رفتم سمت بزرگراه همت . زودتر از اونی که فکر می کردم وارد بزگراه شدم ! وسط های بزرگراه که رسیدم اونو خوشگل تر و تمیز تر از همیشه دیدم . جای جای بزرگراه رفتگر های شهرداری در حال تمیز کردن بزرگراه بودن . گل و گیاه و چمن های اطراف بزرگراه آب زده و تازه تر و زیباتر از همیشه بودن . در عرض یه ربع ساعت رسیدم جنت آباد و ستاری! خنده دار بود از کسی اونم کله ی سحر ِ روز جمعه بپرسم هایپر استار کجاست . آدرس کامل رو هم فراموش کرده بودم همراه خودم بیارم . حافظه هم که طبق معمول خوب کار نمی کرد که کل ادرس رو به خاطر بیاره ، این بود که از خیر هایپر استار گذشتم و به راه خودم ادامه دادم . به هر حال منطقه شو پیدا کرده بودم ، پیدا کردن خود فروشگاه مشکلی نبود . همینطور که ستاری غربی رو ادامه می دادم و با خودم می گفتم این طرف ها هم بد نیست واسه زندگی و حداقل خیلی بهتراز سرق تهرانه و داشتم یه حساب کتابهایی با خودم می کردم واسه آینده و اینکه اگه ادم بخواد هر صبح از سمت غرب واز توی بزرگراه به سمت شرق چقدر طول می کشه و ... که دیدم سر از اکباتان در آوردم . خواستم یه دوری میدون آزادی رو بزنم و برگردم سمت همت که چشمم به تابلویی افتاد که وسوسم کرد به اون سمت برم . یاد دوستی قدیمی و از یاد رفته افتادم که زمانی توی این منطقه خونه داشت. توی راه که می رفتم چشمم به کارخونه ها و محله های بی شکل و قواره ای افتاد که مجبورم کردن توی دلم با خودم بگم " تو هیچ وقت خوش سلیقه نبودی ، حتی در انتخاب محل زندگی " . خندم گرفت از اینکه دوباره توی دلم تکرار کردم ، تنها سلیقه ای که توی عمرش به خرج داده ، اونم بر حسب اتفاق ، آشنایی با من بوده !
وقتی رسیدم اونجا دیدم نه ، خیلی وحشتناک نیست ! ارتفاع خونه کم بود وخیابون ها و کوچه ها خلوت . شاید چون صبح جمعه بود اینقدر خلوت به نظر می رسید اما به پنجره ی خونه ها که نگاه می کردی و به لباس های آویزون شده از بالکن ها ، به خوبی فرهنگ مهاجر نشینی رو می تونستی ببینی. بدون اینکه راهمو به چپ و راست کج کنم مستقیم خیابون اصلی رفتم بالا و خواستم برم توی بزرگراه تهران کرج و برگردم سمت تهران که گفتم بزا یه دوری توی یکی از خیابون هاش بزنم . خیلی بد نبود. حداقل اگر از سمت اتوبان وارد منطقه شی خوب و قابل تحمله. خیلی نخواستم وقتم رو توی محله ی یه دوست قدیمی که مدتهاست از یاد رفته و فراموش شده تلف کنم وراهی ستاری شدم و رسیدم همت و بیمارستان میلاد که هوسم کرد بپیچم سمت چمران تا از اون بالا برم سمت خونه .

یه جورایی خیلی عالی بود. حس خیلی خوبی بود . اینکه در یک صبح گرم پاییزی اتوبانهای خلوت رو با صدای دلنشین موسیقی طی کنی و نگران ماشین ها و شلوغی و ترافیک نباشی و به هر چیزی که به فکرت می رسه فکر کنی .
همینطور سرخوش از حال ِ خوش بزرگراه گردی تابلو بابایی و جاده دماوند رو در پیش گرفتم که رسیدم به ازگل و خواستم از سمت پارک لویزان بیام خونه که اشتباهی رفتم توی محدوده ی لویزان و کوچه های شیان و حالم حسابی گرفته شد تا تونستم یه راهی پیدا کنم و خودم رو به سمت اتوبان بابایی برسونم . راستش شیان رو تا به حال ندیده بودم و یه جورایی دوست داشتم ببینم اینجا کجاست . همینطورکه دور خودم می پرخیدم چشمم به یه در بسیاررر بزرگ افتاد با دیوارهای قدیمی و بلند ِ حصار کشیده که جای جایش نوشته بودند عکسبردای ممنوع و توی انتهای باغ یه نظامی کشیک وایستاده بود ! هر چی دنبال تابلویی گشتم چیزی ندیدم و آخرش هم نفهمیدم چی بود اونجا . یکی از خونه های پادشاه اسبق بود یا حکام جدید. خونه های شیان قشنگ بودند و کوچه ها بسیار درهم و پیچ در پیچ و دریغ از یه خیابون بزرگی که بتونه آدم رو راهنمایی کنه به سمتی .
به هر بدبختی بود زیر چتر یه درخت تونستم یه تابلو با فلشی به سمت بابایی پیدا کنم و بیام توی جاده اصلی . کم کم تیر کشیدن پشت گوشم شروع شد و احساس کردم الانه که سردرد بگیرم و احساس خستگی می کردم که بعد از 2 ساعت بزرگراه گردی رسیدم نزدیکای خونه که دیدم دوستی همکار که از مدتها پیش قرار گذاشته بود یه روزی بیاد خونم اس ام اس داده خونه ای یا نه !

2009/11/12

آدمها

دسته ای از آدمها آنانی هستند که وقتی هستند نیستند و وقتی نیستند هستند .
شگفت انگیز ترین آدمها در زمان بودنشان چنان قدرتمند و باشکوهند که ما نمی توانیم حضورشان را دریابیم .اما وقتی که از پیش ما می روند نرم نرم و آهسته آهسته درک می کنیم . باز می شناسیم .می فهمیم که آنان چه بودند ، چه می گفتند ، چه می خواستند . . .
ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم . هزار حرف داریم برایشان . اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند ! اختیار از ما سلب می‌شود ، سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنها مست می شویم . تنها در زمانی که می روند یادمان می آید چه حرفها داشتیم و نگفتیم ...
" دکتر علی شریعتی "


2009/11/11

بهانه جوئی های بچگی

خوشم میاد از پسر بچه ی همسایه که پدر خسته از سر کار اومدشو وادار می کنه که هر روز توی هوای سرد توی پارکینگ ساختمون سرپا بایسته تا اون بتونه برای لحظاتی دوچرخه سواری کنه !
و خوشم میاد از پدره که چقدر صبورانه کنار دیوار می ایسته و نظاره گر دوچرخه سواری پسرش می شه و پاسخگوی سوال ها و بهانه جوئی های جورواجور اون می شه . . .

2009/11/10

حکایت آدمیزاد


آدمیزاد یه وقت‌هایی در دهه‌ی بیست، سی، چهل و پنجاه زندگی‌ش بچه میشه و شب‌ها تا خودِ صبح خوابش نمیبره. رفیق ماه و همنشین جیرجیرک‌ها میشه و ساعت‌ها رو هی تیک میزنه تا خورشید طلوع کنه و صبح بشه و ساعت‌‌ش رو دست‌‌ش کنه تا دو تایی با هم عشـ. ـقـ.ـبازی کنند.
راستش حکایت غریبی داره این آدمیزاد. این همه آدم و این همه تنهایی که هیچ وقت به مساوات تقسیم نشده. شاید باید ترسید از این روزهایی که از کنار عابرهای پیاده رد می شیم و نگاه هیچ عابری برامون آشنا نیست. شاید باید ترسید از این همه آدمی که هیچ وقتی نگاه‌شون تو نگاه‌ت گره نمیخوره. شاید باید ترسید از این حضور و هجوم جدی اشیاء که داره جای خالی آدمها رو پُر میکنه. شاید باید ترسید از این روزهایی که یه ساعت مچی بند مشکی گِس میشه تنها رفیق روزها و شب‌ها‌ت چون حالا دیگه میدونی بر خلاف آدمها، هیچ کدوم از عقربه‌های این رفیق جدید، هیچ وقتی بهت دروغ نمیگن . . .
برگزیده ای از دست نوشته های قشنگ نویسنده ی بی ادب وبلاگhttp://www.k1-online.com از پشت یک سوم

2009/11/06

تهران

از تهران بدم میاد
از شلوغی تهران بدم میاد
از ترافیک تهران بدم میاد
از ساختمونهای بلند تهران بدم میاد
از زندگی کردن در تهران بدم میاد
از تنهایی توی تهران بدم میاد
هیچ چیز تهران واسم جذابیتی نداره
وقتی برای رسیدن به یک مکان باید ساعتها در گرما و سرما پشت ترافیک بمونی
وقتی که اونقدر وقت نداشته باشی که از مزایای تهران استفاده کنی
وقتی که حتی دلخوشی ای برای ماندن نداشته باشی
زندگی کردن توی تهران به هیچ دردی نمی خوره !
غصم می گیره وقتی می بینم مجبورم تهران زندگی کنم
دلم برای زمینهای وسیع بیابون تنگ شده . . .
تهران واسم شده عین یه قفس
قفسی که هیچ آسایش و آرامشی توش نیست . . .

2009/11/03

زمان


«زمان آدم‌ها را دگرگون می‌کند اما تصویری را که از ایشان داریم ثابت نگه می‌دارد. هیچ چیزی دردناک‌تر از این تضاد میان دگرگونی آدم‌ها و ثبات خاطره نیست.»

گزیده‌ای از " در جستجوی زمان از دست رفته"
مارسل پروست

2009/11/02

کیفر


ساعت یک و نیم بامداده و من به جرم اینکه بعد از ظهر در اوج خستگی فقط یک ساعت خوابم برده دارم کیفر می بینم و 3 ساعته که تلاش می کنم بخوابم اما نتونستم ! تعجبم از اینکه مدتهاست سیستم قبلی خواب من به هم خورده و من مثل یه بچه ی خوب راس ساعت 10و نیم به سمت تختم می رم و 11 نشده خواب ِ خوابم . اما امشب با وجود تمام خستگی کا ر ومسافرت این هفته و 16 ساعت رانندگی که هنوز پشت گردنم بد جوری درد می کنه و آروم نشده ، دیگه این یه ساعت نباید کیفر بدنبال خودش می داشت و من مثل هر شب باید خوابم می برد! موندم فردا صبح زود چطوری از رختخواب بیام بیرون .
کاشکی بارون هنوز ادامه داشت و همراه من و تنهایی من می شد....

2009/11/01

مانده ام سخت غریب





حاصل سبز ترین باور من برگ زردیست

که از لای ورق های دلم می ریزد...

مانده ام سخت غریب!

دیگر از سبزترین حادثه ها می ترسم...!!!

2009/10/28

بارون



به بهانه ی این روزهای بارونی و به یاد داروگ که عکاس خوبی بود وعاشق بارون که نمی دونم چرا مدتهاست به وبلاگش سر نزدم و از نوشته هاش خبری ندارم !



آدم مطبوع


ازآدم‌های مطبوع ملايم بايد دوری کرد. آدم‌های مطبوع ملايم ذره‌ذره آغشته‌ات می‌کنند. ذره‌ذره جان‌ات را مسموم می‌کنند. وعاقبت روزی فرا می‌رسد که به حضورِ زهر توی رگ‌هايت عادت کرده‌ای. و روزی فرا می‌رسد که مسموم شده‌ای، مسموم‌شان شده‌ای . . .

2009/10/24

به انتهای انتها رسیدم و هیچ ندیدم ؛ بجز روزگارم كه بر خلاف آرزوهایم گذشت

2009/10/17


به آنهایی که پاییز را دوست ندارند بگوئید پاییز همان بهاری است که عاشق شده است

اصفهان







2009/10/08

چکه
چکه
ابری از برگ
می بارد
تا کی
درخت دل سَبُک کُند
و به خواب رَوَد
در امتدادی از زمستان
.

2009/09/26

پاییز



خشاخش برگهای زرد
صدای پاییز بود
و آغاز بستن پنجره ها
کوچه تنها می شد
با سوتهای بی وقت عشق
و تدارکی ازلی در کار بود
تا حادثه ی عشق
در برخوردی ساده
میان بادهای گیج پاییزی
چشمان ما را تر کند
.

2009/09/12

...
سُبْحانَکَ یا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنا مِنَ النّارِ یا رَبِّ

منزهى تو، اى که نیست معبودى جز تو، فریاد فریاد ، بِرَهان ما را از آتش اى پروردگار


2009/09/03

کاشکی



کاشکی منم یکی از این گنجشک ها بودم و بی خبر ازهر اتفاقی توی این دنیا برای لحظه ای چشم هام رو می بستم و به خواب می رفتم .
راستی
روی درختای تهران هم گنجشک دیده می شه که من گاهی به هوای گنجشک های حیاط خونمون سر به سمت درختها بلند کنم ؟
یادمه سفرهند که رفته بودیم نمی دونم به چه علت ولی خیلی یاد گنجشک ها افتاده بودم . از همراهانم سوال می کردم شما اینجا گنشجک ندیدین؟ آخه نه که از کوچیکی قصه ی طوطی و بازرگان واسمون زیاد تکرار شده بود همش فکر می کردم باید توی هندوستان فقط پرنده های رنگا رنگ ببینم . و البته که ما زیاد چشممون به این پرنده های رنگا رنگ نیافتاد ! فقط زمانی که برای دیدن باغ زیبا و آرامگاه اکبر شاه رفته بودیم چشممون به جمال طاووس و بعضی پرنده ها ی رنگارنگ و آهوهایی افتاد که توی باغ آزادانه واسه خودشون می چرخیدن و البته همین جا بود که برای اولین بار سنجاب ُ که فقط توی کارتونها و برنامه های مستند تلوزیون دیده بودیم روهم از نزدیک دیدیم . جالب بودند. اصلا فکر نمی کردم در عالم واقعیت سنجاب ها اینقدر کوچیک باشن ! از در وردی که وارد باغ می شدی پر بود از این سنجاب های کوچیک که وول می خوردند زیر دست پای توریست هایی که دسته دسته در حال عکس گرفتن بودند. توی همین باغ بود که برای اولین بار تعجب کردم از اینکه میمون ها چقدرررررر به ما آدم ها شبیهن !!! بعد از اینکه از داخل ساختمون دیدن کردیم و اومدیم داخل حیاط ، رفتیم سمت حیونها که چشممون به دسته های آهو افتاد که واسه خودشون گشت و گذار می کردن داخل چمن هایی که روی اونها گل های زرد شبدر مانند قشنگی به صورت دسته ای و یکجا روئیده بود . منظره ی قشنگی بود و ما رو محو تماشای خودش کرده بود. هنوز سیراب تماشا ی این منظره نشده بودیم که یک عکاس هندی از فرصت استفاده کرد و سراغ ما اومد و وادارمون کرد که عکس یادگاری بگیرم. نمی دونم چرا در هر مکان تاریخی و تفریحی هند که می رفتیم با وجود اینکه همه آدم ها با خودشون دوربین داشتند ولی بالاخره تسلیم این عکاس های هندی می شدن و یه عکس یادگاری با دوربین اونها می گرفتن !
همینطور که داشتیم زاویه رو انتخاب می کردیم واسه ایستادن یکی دوتا میمون اومدن سمت ما . عکاسه که فرصت رو غنیمت شمرده بود تا عکس هنری تری بندازه پیشنهاد کرد که یه ذره به میمون ها خوراکی بدیم تا اونها هم بیان کنارما بایستن . ما هم که دربست گوش به فرمان عکاسه شده بودیم پیشنهادشو قبول کردیم اما از اون جایی که خوراکی همراه نداشتیم به عکاسه نگاه کردیم که زحمت این کار به گردن خودشه .عکاسه هم که از قبل انگارجیبش رو پر کرده بود از خوراکی واسه اینکار، یه ذره خوراکی در آورد و یک راست ریخت توی کف دست من !!! یه دفه دیدم یکی از میمونها پرید طرف منو و دستشو دراز کرد و خوراکی رو از دست من قاپید. من که از برخورد ناخن های میمون ترسیده بودم یه دفه کشیدم خودمو عقب که به توصیه ی عکاس دوباره با ترس و لرزدستمو دراز کردم سمت میمونه و اینبار هر دو یعنی من و میمون با توافق با هم کنار اومدیم و و میمون دوستانه تر از دفه ی قبل دستشو دراز کرد طرف من. وای که چقدر دست میمون و گرمای بدن میمون به انسان شبیه بود! همونجا بود که ایمان آوردم به اینکه بی خود نبوده اجداد گرام ما یعنی همون آدم های نئاندرتال و غیره به چه علت اسکلت بدنشون و قیافه شون بسیار شبیه این موجود بوده . به نظر من که حتما عمو زاده های هم بودن و گرنه اینقدر شباهت ... ایندفه از میمونه زیاد نترسیدم، آخه من از بچگی با میمون ها غرابت دیربنه ای دارم . قدیمی ترین خاطره دوران کودکیم که به خاطرم مونده بر می گرده به همین اقا یا خانم میمونه . این قسمت خاطره رو خوب یادمه که هنوز پستونک می خوردم که منو برده بودن باغ وحش واسه دیدن حیونها و رسیده بودیم جلو قفس میمونها که ناگهان یه میمون از میون بقیه به سرعت اومد جلو و پستونکی که به گردن من آویخته شده بود رو کند و برد واسه بچه ش و داد منو هوا کرد ...
ناگفته نماند که در کنار پرندگانو طاووس ها و آهوهای زیبای این باغ که واسه خودشون توی چمن های زیبای باغ می خرامیدن اگه چرخی می زدی دور ساختمون یا همون آرامگاه اکبر شاه زوج های دلداه ی جوون زیادی رو می دیدی که دور از هیاهوی شهر توی خلوت و سکوت پشت باغ نشسته بودن توی رواق ها و دل می دادن و قلوه می گرفتن !
داشتم از گنجشک ها می گفتم ... روزهای آخر سفرمون توی دهلی بود که چشممون به جمال خیل عظیمی از گنجشک ها روشن شد. البته بازم در همون میدونی که گنجشک ها رو دیدیم فراوان میمون توی محله واسه خودشون می چرخیدن و از دیوارها بالا و پایین می رفتن ! خب البته این چیزها توی هند زیاد تعجب نداره . وقتی شما توی پارک می بینین گاو ها واسه خودشون پرسه می زنن و کسی به کارشون کاری نداره ، دیگه دیدن میمون ها هم که از دیگر خدایان اونها می باشن جای تعجب نداره ...

2009/09/02

امید دورم



آنقدر احساست می کنم ...
که در نگاه آرامت ،تلاطم قلب مضطربت را گواهی می دهم
و در آرامی حرف هایت ، فریاد را می شنوم


آنقدراحساست می کنم ...
که از نگفته هایت خلاصه می گویم
و از ندیده هایت بر بوم نقاشی ، نقش می زنم


آنقدر احساست میکنم
که بغض پنهانت در اشک های من می ترکد
و از نگاهت خستگی وجودت را حس میکنم
و از خستگیت می شکنم


آنقدر احساست می کنم ...
که در هاله ی اطرافت رنگ می بازم و به هنگامی که همدوش تو می آیم
می فهمم قدم هایت بی آرامش اند


آنقدراحساست میکنم ...
که پریشانی، و در ظاهر دل آرامی


احساست می کنم
. . .

2009/09/01

خط نوشته ها


به نظرم و اونطور که شواهد می گن خط نوشته های وبلاگ من باید خیلی ریز بوده باشند برای خواننده و من خبر نداشتم از این مطلب تا حالا ! چن روز پیش دوستم بهم تذکر داد و گفت این چه خطیه ، آدم کور می شه تا بخواد یه متنی رو بخونه. حقیقت هم داشت. حداقل توی کامپیوتر اون نوشته ها خیلی ریز بودند. ولی چون دیدم توی کامپیوتر من درشت تر و خواناترن خیلی توجه نکردم به این مطلب ، تا اینکه امشب از یه کامپیوتر دیگه نگاه کردم به نوشته ها، دیدم واقعا ریزند. به هر حال از امشب با وجود اینکه اصلا خوشم نمیاد ولی مجبورم با خط درشت تری بنویسم.
عجیبه ، ولی خط نوشته ها توی کامپیوتر من خیلی خوانا و معمولیه !


2009/08/31

چنین نیست

خدایی
کینه شاد هم اگر
مرا از اوج آسمان
می خواند و می خندید که:
"هان، ای تو، موجودَکِ رنجیده حال
هشدار که غم تو مرا مایه ی سرمستی است
و زیان ِعشق ِ تو سودِ نفرتِ من"
پس آنگاه من تاب می آوردم می پیچیدم سخت به خود و جان می دادم
خشکیده تن از احساس ِ خشمی به ناحق
نیم آسوده که وجودی
با زورمندانگی تر از من
مرا به سرشکی که افشاندم
خوش تر داشته و کیفر داده است
اما چنین نیست
...

2009/08/30

باید عادت کنم


باید کم کم عادت بدم خودموبه دل کندن ازوطن و دل بسپارم به دیارغربت و بیگانگی
باید کم کم عادت بدم خودموبه دل کندن از خورشید همیشه درخشان و شبای زیبا و آسمون پرستاره ی کویرو عادت کنم به هوای مه آلود و دود گرفته وآسمون بی ستاره ی تهران که از هر جای اون نگاه کنی نمی تونی آسمونو زیبا ببینی و خورشیدُ درخشان
باید کم کم عادت بدم خودموبه دل کندن از سکوت و آرامش کویروعادت کنم به شنیدن صدای داد و بیداد و قیل و قال مردم و خودمو بسپارم به شلوغی تهران
باید کم کم عادت بدم خودمو به دل کندن ازنشستن کنار باغچه ی پرگل و ریحون وسایه ی چتردرختای حیاط و عادت کنم به تاریکی راه روهای آپارتمانهاو خونه های تنگ و تاریک و سرد و بی روح ِ تهران
باید کم کم عادت بدم خودموبه دل کندن از دوستی ها و همسایگی ها و سلام و احوالپرسی ها و خودمو بسپارم به تنهایی اتاق و غریبگی همسایه و انگشت شمار کردن دوستان
نمی دونم می تونم طاقت بیارم این همه رو یا نه . . .
شاید اگر . . .
اما . . .

2009/08/27

الهی

الهی خودت آگاهی که دریای دلم جزرو مد است. یا باسط بسطم ده و یا قابض قبظم ده
الهی ناتوانم و درراهم و گردنه های سخت در پیش است و رهزنهای بسیار در کمین و بار گران بر دوش " یا هادی اهدناالصراط المستقیم ، صراط الذین انعمت علیهم، غیر المغضوب علیهم والضالین "
الهی از روی آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام . حتی از روی شیطان شرمنده ام . که همه در کار خود استوارند و این سست عهد ناپایدار .
الهی داغ دل را نه به زبان توان تقریر کرد و نه قلم یارای تحریر ، الحمدالله که دلدار ناگفته و نانوشته آگاه است.
الهی خودت گفته ای ولاتیاسوا من روح الله ، ناامید چُون باشم ؟
الهی روزم را چو شبم روحانی گردان و شبم را چون روز نورانی .
الهی دیده را به تماشای جمال خیره کردی ، دل را به دیدار ذوالجمال خیره گردان .
الهی پیشانی بر خاک نهادن آسان است و دل از خاک برداشتن دشوار.
الهی حق محمد و آل محمد بر ما عظیم است " اللهم صل علی محمد و آل محمد "
الهی آخر ِ خودت را در حق ما اول بفرما ، که آخر ین شفاعت را ارحم الراحمین فرماید
.
" گزیده ای ازالهی نامه استاد حسن آملی"

2009/08/22

...


2009/08/21

شب بر من فرا رسيده است

شب بر من فرا رسیده است
خواسته هایم که تمام روز بی هدف و سرگردان بودند
به دلم باز گشته اند ، همچون زمزمه دریا
در هوای غروبی آرام
یک چراغ تنهایی در خانه ام
در دل تاریکی می سوزد
سکوت در خونم جاری است
چشم هایم را می بندم و در دلم می بینم
زیبایی را که ورای همه شکل هاست
"رابیندر انات تاگور "

2009/08/17

قدرت اشتیاق

برای آنکه اندیشه منطقی بتواند باور و رفتار انسان را تغییر دهد ، باید با اشتیاق شدیدی همراه باشد. پیش خود ببینید می خواهید به کجا برسید ، دنبال چه هستید و بعد لحظه ای فرض کنید خواسته ی شما عملی شده و به آنچه می خواهید دست یافته اید. اشتیاق عمیقی در خود بر انگیزید ، شیفته ی آنها بشوید ، در ذهن مرورشان کنید ، با آنها زندگی کنید . باورهای منفی حاصل اندیشه و احساس است و اگر بتوانید احساسات و هیجانات عمیقی را در خود برانگیزید ، افکار و اندیشه های جدیدی ایجاد می کنید تا شما را از شر باورهای منفی نجات دهند. اگر خوب تحلیل بکنید می بینید که از فرایندی استفاده می کنید که قبلا از آن استفاده کرده اید - نگرانی ! تنها تفاوتش این است که جای هدفهای منفی را با هدفهای مثبت عوض کرده اید . هنگام نگرانی قبل از هر چیز بیم آن دارید که به هدف نرسید ، می ترسید نتیجه ی کار شما نامطلوب باشد . این باورها به طور زنده در خیال شما مجسم می شوند. بی آنکه بخواهید و بدون آنکه اراده کرده باشید به ( نتیجه ی غایی ) فکر می کنید پیوسته در فکر آن هستید ، با آن زندگی می کنید ، عملی شدنش را در ذهن می بینید. پیش خود می گویید ( ممکن است چنین اتفاقی بیفتد . ) در اثر این تکرار دائم و بر حسب فکری که در باره امکان پذیر بودنش می کنید ، ( نتیجه ی غایی ) به تدریج واقعی تر در نظرتان ظاهر می شود. بعد از گذشت زمانی ، احساسات و هیجانات مناسب به وجود می آیند و اینبار به خاطر نتایج غایی نامطلوب ، دچار بیم و نگرانی و دلسردی می شوید. حال اگر ( تصویر هدف ) را تغییر دهید ، به همان آسانی می توانید هیجانات مطلوب را در وجود خود ایجاد کنید . به طور دائم هدف مطلوب را در ذهن خود تصویر و با آن زندگی کنید ، امکان دست یابی به هدف برایتان حقیقی تر می شود. و بار دیگر هیجانات مطلوب اشتیاق ، شادابی ، دلگرمی و خوشبختی خود به خود ایجاد خواهد شد .
دکتر نایت دان لپ می گوید : برای ایجاد عادات احساسی مطلوب و از بین بردن عادات احساسی نامطلوب باید بدوا با اندیشه و عادات تفکر برخورد کنیم . انسان همان چیزی است که در دلش می گذرد.

"روانشناسی تصویر ذهنی نوشته ی دکتر ماکسول مالتز"


2009/08/15

غروب

کوهستان پارک شادی - مشهد

2009/08/14

تشکر

امروز خیلی خوشحالم
خدایا ازت متشکرمممممممممممممممممممممم

2009/08/07

حکمت وداع


کم‌کم تفاوت ظریف ِ میان نگه‌داشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت
این ‌که عشق تکیه ‌کردن نیست و رفاقت اطمینان خاطر
و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند و هدیه‌ها عهد و پیمان معنی نمی‌دهند
و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت
با چشم‌های باز
با ظرافتی زنانه
و نه اندوهی کودکانه
و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌ امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد
کم کم یاد می‌گیری که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد
و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی
که محکم هستی
که خیلی می‌ارزی
و می‌آموزی
و می آموزی
و با هر خداحافظی
یاد می‌گیری

2009/08/06

قهرمان


ِدر زندگي قهرمان کسي است که با مشکلاتي که بر سر راهش قرار مي‌گيرد به درستي بجنگد نه اينکه با رسيدن کوچکترين مشکلي بگريزد

2009/08/05

صد سال تنهایی


موندم چطور جایزه ی ادبی نوبل رو به گابریل گارسیا مارکز ِ کلمبیایی اهدا کردن به خاطر کتاب صد سال تنهایی !!! احتما لا داوران و بررسی کنندگان این کتاب یه چیزی توش پیدا کردند که اسمش رو گذاشتن یه شاهکار واین جایزه رو بهش دادن ، ولی من که اصلا از این کتاب خوشم نیومد. فقط خوندمش چون بابتش 8200 تومن ناقابل پرداخت کرده بودم . تازه قراربود کتاب " عشق سال های وبایی " رو هم بخرم که با خوندن این کتاب پشیمون شدم از هر چی کتاب گابریل گارسیا مارکز ِ کلمبیایست.
بالاخره بعد از یک ماه و نیم که از به دست گرفتن و شروع به خوندن این کتاب می گذره تازه دارم می رسم به قسمتهای آخرش . در این بین چن کتاب دیگه رو خوندم و تموم کردم اما هنوز به پایان این قصه نرسیدم . از بس توی این کتاب آدم های مختلف به دنیا اومدن و مردن آدم گیج می شه که کی به کی بود توی قصه . انگاری خودشون هم فهمیدن این مطلب رو که یه چارت از افراد خانواده ی مذکور شبیه شجره نامه کشیدن تا خواننده خیلی توی اشتباه نیافته . صد سال تنهایی یه کتاب تخیلی است یا به قول نویسنده ها رئال مجیک یا همون رئالیسم جادویی که نویسنده بخش هایی از زندگی رو با دنیای رنگا رنگ رویاهای خودش قاطی می کنه و حوادثی رو خلق می کنه که بخشی از اون حقیقت و بخش دیگرش وهم و خیاله که معمولا خواننده اون بخش وهم و خیال رو دوست داره و دوست داره که اونها رو باور کنه و واقعی بدونه و همین تخیلات خواننده رو بدنبال خودش می کشونه .
حالا یکی نیست برگرده به من بگه ، تو چیکاره ای که داری نظر می دی؟ تو از ادبیات چی سرت می شه که نشستی به نقد کتاب مشهوری چون صد سال تنهایی می پردازی !؟
به هر حال این نظر شخصی من بود. من که از این همه تخیلات اصلا خوشم نیومد . فقط به نظر من شاید یک دلیل مهمی که این کتاب جایزه ادبی رو برده به خاطر همین به هم بافتن و ردیف کردن این همه تخیلات به همدیگس که خودش خیلی هنر می خواد و حوصله وگرنه از نظر من اصلا جذابیتی نداشت این کتاب .


2009/08/04

...



2009/08/02

سرودی برای بوی هیزم


دير هنگام كه ستارگان
بى هيچ پوششى از ابر در هواى خنك

مى درخشيدند، در ِ خانه ام را باز كردم .
اقيانوس
در دلِ شب
چهار نعل مى تاخت .
بوى تندِ
هيزم آماده
مثل دستى
از ميان تاريكىِ خانه
بيرون خزيد .
بو ديدنى بود
انگار
درخت
زنده بود .
انگار هنوز قلبش مى تپيد .
ديدنى
مثل يك لباس .
ديدنى
مثل يك شاخه ى شكسته .
قدم زنان
به درونِ خانه
پاى نهادم

به آن
تاريكىِ معطر .
در خود احاطه اش كرده بود .
بيرون
نقطه هاى آسمان
مثل سنگ هاى مغناطيسى
برق مى زدند ،
و بوى هيزم
قلبم را نوازش كرد
مثل انگشتانى ،
مثل ياسمن
مثل بعضى خاطره ها .
بوى برگ هاىِ نوك تيزِ
كاج نبود ،
نه ،
پارگى پوستِ
او كاليپتوس نبود
و نيز
عطر
تاكستانِ سرسبز
بلكه
چيزى راز آميزتر بود
زيرا آن بو
تنها يك بار ،
تنها يك بار ،
پديد آمد
و آنجا، از ميان همه ى چيزهايى كه
روى زمين ديده بودم ،
در خانه ىِ
خودم ، شب هنگام ، كنار درياى زمستانى،
آنجا رايحه ىِ
زيباترين رُزها
چشم انتظار من بود ،
قلبِ جريحه دارِ زمين ،
چيزى
كه مثل موج
مرا در خود گرفت
از زمان
رهايى يافت
و در درونم گم شد
به هنگامى كه دروازه ىِ شب را
گشودم .


" پابلو نرودا "


2009/07/31

خنده های دروغین


عکاس ها هنگام عکس گرفتن به افراد دستور می دهند که بگویند "چیز" . آنان با این ترفند نوعی خنده دروغین ایجاد می کنند. مشابه آن را می توانید در ابراز دوستی های دروغین افراد نیز ملاحظه کنید. زمانی که خنده فوقانی با شدت بالا را مشاهده کردید ، دنبال دو چین گوشتی در زیر چشم های او بگردید. این چین ها را عضلات گونه به وجود می آورند. هر زمان که ما خالصانه یا بی ریا مشغول تفریح یا شادمانی باشیم این عضلات چین خورده به صورت کیسه های کوچک در می آیند. چون این عضلات خارج از کنترل ارادی ما است، بنابراین امکان ندارد بتوانیم این چین ها را جعل کنیم. چون در پشت خنده احساس خالصانه نیز باید وجود داشته باشد. بنابراین اگر خنده خوشایند دوست فرضی شما به همراه برآمدگی گونه نباشد قطعا می توانید مطمئن شوید که برخورد او خالصانه نیست.

2009/07/30

واقعیت درون



هر پدیده ای در زندگی تشبیهی است و هر تشبیهی دروازه ای باز ، دروازه ای که از درون آن تنها کسانی خواهند گذشت که بخواهند و روحشان بتواند در ورای ظاهر بیرونی اشیاء به درون دنیا رسوخ کند. به آنجائی که من و تو همچون روز و شب همگی یکی هستیم و واحد. هر کسی در مسیر زندگی اش روزی به این دروازه برخورد خواهد کرد و از ذهن و اندیشه اش این فکر خواهد گذشت که هر آنچه مرئی ست و قابل رویت خود تشبیهی است و اینکه در ورای هر تشبیهی روح زندگی ابدی مسکن دارد. البته باید گفت تنها تعداد انگشت شماری از انسانها از این دروازه خواهند گذشت و تنها معدود کسانی برای واقعیت دور و پنهان ِ درون حاضر به فدا کردن ظاهر زیبای بیرون خواهند بود.

"زنبق نوشته ی هرمان هسه "

پایتخت ِ عطش


کنار ِ تو را ترک گفته ام
و زیر این آسمان نگون سار که از جنبش هر پرنده تهی ست و هلالی کدر چونان مرده ماهی ی ِ سیم گونه فلسی بر سطح ِ بی موج اش می گذرد به باز جُست ِ تو بر خاسته ام
تا در پایتخت عطش
بازت یابم
ای آب ِ روشن !
تو را با معیا رعطش می سنجم .


در این سرابچه
آیا
زورق تشنه گی ست
آنچه مرا به سوی شما می راند
یا خود
زمزمه ی شماست
و من نه به خود می روم
که زمزمه ی شما
به جانب خویش ام می خواند ؟

نخل من ، ای واحه ی من !
در پناه شما چشمه سارِ خنکی هست
که خاطره اش
عریانم می کند

" احمد شاملو "

2009/07/29

...


2009/07/26

دفتر زندگی


و در ذهنم ، که اندوه گرانبار است ، افکار دردناک بر هم تلنبار می شوند
و حافظه ام ، در سکوت ، طومار طویلش را در برابرم می گشاید
و من ، وحشت زده ، دفتر زندگیم را می خوانم
سراپا بر خود می لرزم و نفرین می فرستم
به تلخی تاسف می خورم و اشک تلخ می ریزم که آن سطور دردناک را ، در دنیا ، نمی توانم فرو شست

" پوشکین "