2011/03/15


نیا باران ، زمین جای قشنگی نیست
من از جنس زمینم  خوب می دانم که اینجا جمعه بازار است
و دیدم عشق را در بسته های زرد و کوچک نسیه می دادند
در اینجا قدر نشانسند مردم
شعر حافظ را به فال کولیان اندازه می گیرند
زمان سرد است و بی احساس
 طراوت دور
چرا بیهوده میایی
نیا باران
زمین جای قشنگی نیست





2011/02/28

از بی راهه می روم

چقدر دور شده ام از آن تصویر مسافر کوچ کرده
 از غبار آیینه تردید کرده ام به خودم ، به آسمان،  به زمین ،  به پروانه ها گلها؛ قاصدکها
چرا خاطر هیچ کدامشان از هجرت فصلها غصه دار نیست؟
بی سبب نیست که از آمرزش آسمان هم خبری نمی شود
 بر می گردم  از راهی که گفته بودی در رویای ستاره تعبیر می شود
 از بی راهه می روم...

2010/11/05

هرگز دیر نیست


      ساعت یک بامداده و چشمای من بیدار بیدارن ! اونقدررر بیدار که مجبورم کردن سری به این وبلاگ متروکه بزنم . من و این دو تا چشم از ساعت ده و نیم شب در صدد خوابیدن برآمدیم اما دریغ از کمی خواب !
کمی با دوستان طنز رد و بدل کردیم ، نیم ساعتی با کتاب «هفت پله ی صمیمیتـ»  اثر متیو کلی ور رفتیم ، کمی به فکر فرو رقتیم اما  خواب به چشمانمون نیومد که نیومد . دیدیم حوصلمون سر رفت گفتیم سری به نت بزنیم شاید که خواب به سراغمون بیاد .
نمی دونم چرا از وقتی به تهران اومدم توی کتاب خوندن بسیار تنبل شدم. کتاب حاضر به نظرم تمام تابستون کنار تخت من بود ه و هنوز نصف اون نخونده باقی مونده .
       اینم یک متن قشنگ برگزیده از کتاب «یادداشت های معنوی به خودم» نوشته ی هیو پراتر که توی همین کتاب نقل قول شده . ما رو که فکر نمی کنم آدم کنه ، امیدوارم بر دیگران اثر گذار باشه .


فقط اگر ...

شکوه آینده را فراموش می کردم
و به چیزهای سبز و به بناها نگاهی می انداختم
و دستم را به سوی آنان که در کنارم بودند دراز می کردم
و هوا را می بوییدم
و شکل و شیوه ی تعهدات خاص خود را نادیده می گرفتم
و صدای قطرات باران را بر شیروانی می شنیدم
و دستانم را ....

... و هرگز دیر نیست



2010/11/02

باران


    با تو هستم!

   صدای باران را می شنوی،
   دانه های باران را لمس می کنی،
   سرت را بالا بگیر، روح آبی ات را در فیروزه بیکران آسمان به
   پرواز در بیاور...
   و ترنم باران را با تمام وجود لمس کن
   تا باور کنی که ...
   تنها نیستی...

2010/10/14

درسی از بودا

می گويند بودا هر گاه با بی احترامی يا بد رفتاری کسی مواجه ميشد از او تشکر می کرد. وقتی علت را پرسيدند. بودا گفت: زندگی آينه ای است که ما خود را در آن می بينيم. نوع رفتار ديگران با ما نشانه وجود منشاء آن نوع رفتار در خود ماست که بعنوان همسان جذب شده است. و بدینگونه می توان عیوب خود را یافت. اگر مخالفان خود را به‌ پای چوبه‌ی اعدام می کشانی ! بدان‌ صاحب عقلی هستی بسان طناب . و اگر مخالفان خود را به‌ زندان می فرستی! بدان صاحب عقلی هستی بسان قفس . و اگر با مخالفان خود به‌ جنگ درمی افتی! بدان صاحب عقلی هستی بسان چاقو . و اما اگر با مخالفان خود به‌ بحث و گفتگو می پردازی و آنها را متقاعد می سازی و به‌ سخنان حق آنها قناعت می کنی! بدان صاحب عقلی هستی‌ بسان عقل !!

2010/09/23

...

صبحدم بی بهانه به آفتاب لبخند خواهم زد
پنجره را با نفسی عمیق از غبار دیروز پاک خواهم کرد
بدون توقع به همه عابران سلام خواهم داد
تنه ی خشن درختان پیر را به آرامی نوازش خواهم کرد
سکوتم را به زنجیر می کشم و فریادم را رها خواهم کرد
آغوشم را به اندازه بال پرستوهای مهاجر می گشایم
چترم را می بندم و چشمهایم را از باران سیراب میکنم
رازهایم را به قاصدک خواهم گفت تا دیگر ناگفته ای نگذاشته باشم
خود را همچون زورقی در میان دریای لحظه هایم رها میکنم
دیوار قیدها را می شکنم و عاشق می شوم به اندازه تمام غرورم
شرمم را به باد می سپارم و چشمی پیدا میکنم
و به آن خیره می شوم به اندازه تمام تنهاییم
و عاقبت بر پیشانی سرد و پر چین سرنوشت بوسه می زنم
شاید تقدیر ...

فردا مجالی برای بیدار شدن و لذت بردن از لحظه هایم را دوباره به من ندهد ... !



2010/09/04

به ناکامیها در دراز مدت درگیر نشو


اگه یه لیوان آب را ده دقیقه نگه داری تو دستت اتفاقی نمیافته اما اگه 10 ساعت نگه داری خسته میشی .
به ناکامیها در دراز مدت درگیر نشو ، هر آنچه که در راه پیش آید با همان ذهن را مشغول کن نه همواره . . .

2010/08/13

در گذرگاه زمان


در گذرگاه زمان
خیمه شب بازیهای دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشقها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده باقی می مانن

2010/08/11

...


مادر مرحومم به کرات برایم می گفت که تو هرگز عاقبت به خیر نخواهی شد. در همین تابستان گذشته بود که من ایمان آوردم تمام حدسیات وی رنگ تندی از واقعیت داشته است .
یکروز در تعطیلاتِ یک ماه تابستان وقتی که در کنار دریا بودم بر حسب تصادف با دختری سخت زیبا برخورد کردم که در نظرم فرشته ای جلوه می کرد. باید بگویم او از ابتدای آشنائی گرایش زیادی به من نداشت و منهم هیچ وقت درجه ی عشق و محبتم را بر زبان نمی آوردم . اما اگر نگاه ها می توانستند سخن بگویند ابله ترین آدم ها خیلی خوب می توانستند بفهمند که من با همه ی وجودم عاشق آن دخترک شده ام . عاقبت او متوجه عشق و علاقه من شد و با نگاهی آمیخته به محبت بسویم نگریست. در آن زمان شیرین ترین نگاه هایی که به تصور در آید در چشمانش آشکار بود اما در برابرآن نگاه های پر تنما من چه کردم ؟ با کمال سرافکندگی باید بگویم که چون حلزونی افسرده که بدرون صدف رود خود را به کنار کشیدم و در برابر نگاه او خودم را سردتر و بی تفاوت تر نشان دادم تا آنجا که دخترک ِ بی گناه با این تصور که بیهوده خیال عشق و علاقه ای را از جانب من در خویش پرورانده است آشفته خاطر شد و از فشار اندوه از این تصور ، مادرش را وادار کرد تا هر چه زودتر بار سفر بسته و از کنار دریا بروند .. به خاطر همین شرم و اخلاق مخصوص همه کس مرا آدمی سرد و دیر آشنا می پندارند در حالی که خوب می دانم چنین نیستم .
بلندیهای بادگیر اثر امیلی برونته


2010/07/26

اکسیر خواب


دنیا هر ذره اش اکســــــیر خواب دارد و آدم ها ، همه ی آدم ها زود خوابشان می برد. همیشه تــــــکانی لازم است تا خواب از سر آدم ها بپرد...
مثل هر برگ که می افتد،
مثل هر چـــــــراغ که خـــــــــــاموش می شود،
مثل هر پـــــــــرنده که می رود...

.


2010/07/14

گاهی



گاهی لحظاتی هست در نبودنت که بهترین آرامش دنیا رو دارم . خوشحالم که  در دنیای درون من نیستی و من شبامو بدون دغدغه ی فکر تو می خوابم . . .

2010/07/12

صمیمیت

صمیمیت یعنی کشف دوباره و دوباره ی یکدیگر. شناخت عمیق و همیشگی طرف دیگر . صمیمیت مثل وظیفه نیست که آن را انجام دهید و تمام شود و بعد وظیفه ی بعدی را شروع کنید . فرآیند است . فرآیندی که باید از آن لذت برد. ..
صمیمیت همیشه در مورد دیدن تازه ها نیست . گاهی صمیمت ممکن است به معنای دوباره دیدن آنچه همیشه جلوی چشمتان بوده است باشد ، اما از زاویه یا چشم اندازی جدید.                                               " بر گرفته ازهفت پله ی صمیمیت اثر متیوکلی "

2010/06/28

تا به حال شده ...

تا به حال شده از داخل آینه ی ماشین به عقب نگاه کرده باشید وجاده ی پشت سرتونو ببینید که به طرز زیبایی به طرف آسمون کشیده شده و توی تپه ها و آبی - خاکستری آسمون محو شده باشه ؟
من بارها این جاده رو از توی آینه دیدم و همیشه ازش لذت بردم ...
تا به حال شده کنارجاده خلوتی به پیر مردی عصا به دست با چهره ی مهربون برخورده کرده باشید که توی هوای داغ ظهر تابستون ملتمسانه دستشو به سمت شما دراز کرده که اونو سوار ماشین کنید و تا مقصدی برسونید اما شما نتونی کاری بکنی و فقط خدا خدا کنی که هر چه سریعترماشینی از آسمون سر برسه و پیر مرد رو سوار کنه ؟
من این پیرمرد رو دیدم و هنوز چهرش و نگاه ملتمسانش تو خاطرم مونده ...
تا به حا ل شده از جاده ی باریک و پر پیچ و خم و پر چاله چوله  و خراب با سرعت خیلی خیلی بالا از کنار تریلی های خیلی خیلی بزرگ رد بشید و وقت رد شدن از ترس چشاتون رو ببندید و خودتون رو داخل ماشین خم کنید و سرتون رو بدزدید که یه وقت زیر تریلی نرید !؟
من بارها سرم رو از ترس دزدیم و در تعجبم که چرا نخواستم که خودم مجری قانون خودم باشم و توی این جاده ی بدون راهنمای سرعت و پلیس سرعتم رو کم کنم !
تا به حال شده ...
 ب. ن : تا به حال شده از دست رفتار کسی دیونه شده باشین و هیچ کاری نتونین بکنین جز فحش دادن خودتون که چرا با چنین کسی حرف زدین که حالا به غلط کردن بیافتین  ؟

2010/06/24

سردرد

سرمو با یه روسری محکم بستم تا فشار روسری باعث شه سردردم  یه ذره کم شه . هیچ مسکنی توی خونه ندارم . اصلا به من نیومده روبه روی کولر بخوابم . تازه پتو رو هم روی سرم کشیده بودم که باد به سرم نخوره . همیشه توی اینطور مواقع اون خواب کوفت من می شه . تمام مدت که خوابم می لرزم . بعدشم که کولر رو خاموش می کنم سردرد شروع می شه . همیشه واسم سواله که چطور بعضی آدم ها ساعت ها رو به روی کولر می خوابن !?
بر عکس ِخونه  ، توی ماشین امکان نداره کولر رو روشن نکنم . از لحظه ای که هوا شروع می کنه به گرم شدن  ، کولر ماشین من روشنه . اصلا نمی تونم با هوای بیرون رانندگی کنم . سروصدای بیرون ماشین تمرکزم رو به هم می زنه . من هوای بسته و سکوت داخل ماشین با یه موسیقی ملایم رو به هر هوایی ترجیح می دم . شاید سردردم شدیده به خاطر اینکه نیم ساعتی می شد که بد جوری دل تنگی هامو با گریه ریختم بیرون . برای چی و برای کی گریه کردم ، نمی دونم .
همیشه واسه خودم حدی دارم . واسه همه چی . و وقتی به انتها می رسم دیگه طاقت نمیارم . می برم . کم میارم . خیلی از قوانینِ سفت و محکمی که واسه خودم  میذارمو می شکنم .
همین چند روز پیش یه رژیم هفت روزه گرفتم . تا روز چهارم خوب پیش رفتم . از روز پنجم گوشه و کنار چیزی اضافه بر رژیم می خوردم .
توی دلتنگی هم همینطورم .
می دونم که 2 روز دیگه خونه مامان هستم اما چند روزه که بریدم . دیروزم کم آ وردم و اشک هام .....
نمی دونم چم شده .
نمی دونم

2010/06/16

موبایل


به نظر شما آدم هایی که چند سال پیش بابت یه شماره موبایل ناقابل مبلغ یک تومن و خورده ای روکه اون روزا واسه خودش کم پولی نبود ُهزینه کردند،  وقتی می بینند ( بلا نسبت همه دوستان و عزیزان ایرانسلی ) هر الاغی دستش یه گوشیه و .......... چه احساسی پیدا می کنند ؟